یاشاسین سامرا

«نصف جمعیت دنیا ترک‌ان، نصف دیگه هم خبر ندارن که ترک‌ان» این شوخی همیشگی عمو بود. قند را می‌گذاشت گوشهٔ لبش و قبل هورت کشیدن یک نفس چای داغ، با اطمینان این گزاره را مطرح می‌کرد. سر یک روز چایی نخوردنش هم شرط بسته بود که من روزی به حرف او خواهم رسید و به‌نظرم آخرین جایی که فکر می‌کردم به گفته‌اش ایمان بیاورم، وسط خاک عراق بود!

یک ون بیست‌وهفت نفری بودیم، با آقای راننده و شاگردش بیست‌ونه نفر، در بحبوحهٔ اربعین که همه برای رسیدن به نجف تب‌وتاب دارند، ما ممد شوفر را با ۲۷ دینار راهی مسیر سامرا کردیم. ممد کُرد کرکوک بود و می‌دانست در هوای تابستان این منطقه، پوشیدن چیزی بیش از زیرپیراهن، ظلم به نفس است. ون سفیدش را از پدر بلند کرده بود و شاگرد هم به‌نظر نمی‌آمد بیش از پانزده سال سن داشته باشد. یک گوشی موبایل بین این دو مدام رفت‌و‌برگشت می‌شد و شیفت فریاد کشیدنشان سر مخاطب پشت تلفن مدام در حال جابه‌جایی بود. کردی‌شان لهجهٔ روسی داشت و عراقی‌شان طعم ترکی. احتمالاً بیست‌وهفت مسافر را هم با همین بوی ترک بودن دور هم جمع کرده بودند. سعید اردبیلی بود. به‌جز همسر و سه فرزندش، پدرش را هم همسفر خودش کرده بود و حاضر نبود یک سکهٔ سیاه برای پسر کوچکش که روی پایش نشانده بود بپردازد. عقب ون قلمرو ابراهیم و اسماعیل بود. دو برادر تبریزی که با پیگیری سیاست جوانی جمعیت، فضا را حسابی پرسروصدا کرده بودند و خانم‌هایشان هم فقط در مواقع خطر مرگ در بازی بچه‌ها مداخله داشتند. دو مسافر اصفهانی صندلی‌های میانی را پر کرده بودند و از میانهٔ راه، به فطرت بازگشته و ناگهان شروع به ترکی حرف زدن کردند. فرح هم همسفر ما بود. پیرزن ارومیه‌ای که کل سفر به راننده فحش می‌داد و می‌گفت سه برادرم را در جنگ هشت‌ساله تو کشتی. پیرمرد بی‌طاقت قزوینی هم او را تهدید می‌کرد که در چایی‌اش قرص خواب‌آور می‌ریزد و تا سامرا بیدارش نمی‌کند؛ هرچند بعضی‌ها می‌گفتند پیرمرد می‌خواسته سر صحبت را با فرح باز کند، وگرنه چرا باید همان اول سراغ شوهرش را می‌گرفت تا از فوت‌شدنش مطمئن شود؟

شهر طوزخورما را که رد کردیم اولین ایست بازرسی گریبانمان را گرفت. بچه‌های حشد بودند که فارسی را مثل زبان مادری صحبت می‌کردند. سرباز جوان سراغ از مقصدمان گرفت و وقتی سامرا را شنید فقط گفت: برگردید. چرخ‌های ون همه سالم بود و مسافران همه پنچر شدند. سرباز که ناامیدی فضای ماشین را دید، گوش ممد را پیچاند و پرسید چقدر از ایرانی‌ها پول گرفتی؟ گران حساب کردی؟ که ما همه وساطتش را کردیم و جلسهٔ شور و مشورت در ماشین تشکیل شد: برگردیم یا ناامنی جاده را به جان بخریم؟ از همان موقع که امام را تبعید کردند سامرا شهری نظامی بود. مردهای کاروان نگاهشان به تابلوهای کردی جاده بود که قرار بود چند صباح بعد، عربی شوند. چای آخر که خورده شد، جماعت، زیارت را به سرخوردگی ترجیح دادند و ون هم در جادهٔ نیمه‌آسفالت سامرا سرعت گرفت. «کی می‌دونه شاید امام هادی هم ترکه که هوای ما رو داره» از جملات قصار فرح بود که همه را به خنده انداخت. شاگرد با انگشت به تپه‌ها اشاره می‌کرد و سنگر و برج‌های دیده‌بانی داعشی‌ها را نشان می‌داد که بخشی از گذشتهٔ منطقه را تشکیل داده بود. می‌گفتند از اواسط دههٔ هشتاد اینجا قرق تکفیری‌ها بوده و راهزنی و بمب‌گذاری‌هایشان از همین‌جا آغاز شده بود. پل بزرگ تکریت یکی از اولین تصاویری است که از مفهوم جنگ در خاطرم نگه داشتم. چند کیلومتر سازهٔ فروریختهٔ قدیمی که امروز مأمن درخت‌های سدر شده و قرار بوده با خرابی‌اش جلوی پیشروی نیروهای بغداد را به موصل بگیرد. صحنه‌ای آخرالزمانی شکل گرفته بود. رودخانهٔ العظیم همزمان میزبان ستون‌های بتنی نیمه‌خراب و آب‌تنی کودکان عراقی و نیزار بود. هرچه از شمال به سمت جنوب می‌آمدیم به مرحمت دجله و فرات، هوا گرم و شرجی می‌شد و درخت‌ها، خاک را به خاشاک می‌بخشیدند.

صندلی‌های کوچک ون کم‌کم صدای جیرجیرشان بلند شد و من را پرت کرد به سرویس مدرسهٔ دوم ابتدایی. صبح‌های زودی که دسته‌جمعی در ون آقای هاشمی دعای عهد می‌خواندیم و امیدمان به نشستن کنار پنجره بود تا موقع سرعت گرفتن ماشین چشم‌هایمان از فرط باد خنک، بادامی شود. ولی راه بیابانی ما اقتضای بازکردن پرده‌ها را هم نداشت. به الدور که رسیدیم فحش‌های فرح شدت بیشتری گرفت و این بار خود صدام حسین را نشانه رفته بود. انگار می‌دانست به زادگاه دیکتاتور عراق رسیده‌ایم. ایست بازرسی بعدی از دیدن یک ون و هزار خانوار تعجب کرد. پسربچه‌ها بعد دیدن پی‌کی و تیربارها سفرهٔ سلفی گرفتن را پهن و روحیهٔ جنگی خود را نشان می‌دادند. آقای سرباز وظیفه، رو کرد به باقی مسافرها و گفت: شما اول در پناه خدا و بعد در امنیت ما هستید. تا سامرا شما را اسکورت می‌کنیم. مادرها زیر لب وجعلنا گفتن را شروع کرده بودند و سعید با خواندن مداحی‌های ترکی، شهادت را در نیم‌قدمی خود احساس می‌کرد. گوگل‌مپ آمریکایی شناختی از ساعت عراقی نداشت و باقی‌ماندهٔ راه را یک ساعت تخمین می‌زد؛ درحالی‌که باتجربه‌ها کیلومتر در عراق را در قطر کرهٔ زمین ضرب می‌کردند تا زمان صحیح وصال به مقصد به دست بیاید و چه کسی فکر می‌کرد گذرمان به بقایای تمدن آشوری‌ها هم بخورد؟

صدای فیس‌فیس آبیاری مزرعهٔ کدوبادمجان، با صدای یک‌سری گلوله از ناکجاآباد درآمیخته بود. ممد هم برعکس عادات رانندگی عراقی، حواسش را صددرصد به جاده و دنده‌اش که درست جا نمی‌خورد داده بود. بچه‌های اسکورت ناگهان تیر هوایی زدن را شروع کردند و علت کافی برای جیغ کشیدن دختر اسماعیل فراهم شد. سرباز از همان‌جا کوه‌های شرق را نشان داد و گفت: رفقایمان آن کوه را آزاد کردند! سعید هم بلافاصله از مداحی، کانال را به شعر بایرام آیی جلنَّن تغییر داد که یادش آمد عازم کجاست و از مسافرها صلوات گرفت. پیرمرد که خطر را نزدیک‌تر از قبل احساس می‌کرد، از اصفهانی‌ها نان و خرما می‌گرفت و معتقد بود: یک شهید سیر ثوابش از یک شهید گرسنه بیشتر است. منطقش را هم که جویا می‌شدیم بلافاصله می‌پرسید: مگه شما ترکید؟ احتمالاً بودیم و خودمان خبر نداشتیم.

گنبد طلایی که از لای هزار لایه غبار و خستگی و گرما دیده شد، فرح هم چادر گل‌دارش را به صورت کشید و اشک‌های دلتنگی‌اش را پاک کرد. هرچند معتقد بود خاک در چشمش رفته اما صدای قربان‌صدقه رفتن زیرلبی‌اش هم شنیدنی بود. ممد بی‌خداحافظی عزم خانه کرد تا ون را پس دهد و پدر پیر سعید یک گوشه وانت سیب‌زمینی پیاز پیدا کرده بود تا کسب‌وکارش را بین‌المللی کند. مسیر بی‌پایان ۲۷ نفری‌مان به پایان رسیده بود. آدم‌هایی که هیچ‌وقت همدیگر را ندیده بودیم و دیگر هم قرار نبود ببینیم، با هم روبوسی کردیم و حلالیت طلبیدیم. بازار شلوغ بود و عراقی‌ها در پذیرایی سنگ‌تمام گذاشته بودند. سواری که می‌خواست ما را تا حرم ببرد نگاهی به سر و روی خاکی‌مان کرد و پرسید اهل کجایید؟ گفتیم: ترک سامراییم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

سبد خرید
ورود

هنوز حساب کاربری ندارید؟

ایجاد حساب کاربری