بار نخستی که آقا را دیدم طفلی بودم خردسال. دختری با موهای کوتاه تا روی گردن. با چشمانی که تنها به بهانههای خوشمزه میتوانست ثابت نگهشان داشت. یکبار مادرم در آتلیه عکاسی به من قول داد که اگر ثابت بنشینم و به دوربین مقابلم نگاه کنم، به خانه که برسیم برایم سیبزمینی سرخ میکند. من از شدت ذوق صاف نشستم و حتی حالا که سالهای زیادی از این خاطره میگذرد، با دیدن آن عکس، سیبزمینی سرخشده را در چشمانم میخوانم. پر از شیطنت بودم و در روز دیدار از همهوقت بیشتر.
پدرم کارت مخصوص ردیفهای جلو را داشت. صبح خیلی زود بیدار شدیم. مسواک زدیم. مادرم بهترین لباسهایم را به تنم کرد. میگفت که من به ملاقات آقا میروم و باید از همیشه بهتر و تمیزتر باشم. چرا که در نزد ادیب باید ادب را رعایت کرد. من و برادر بزرگترم هیجانی وصفناپذیر داشتیم. این حجم از خوشی را تا قبل از آن تجربه نکرده بودیم. انگار مسئولیت سنگینی به ما محول میشد. مادرم ما را آراسته آماده کرد و ما هم تمام سعیمان را کردیم که تا لحظه دیدار آقا اتوکشیده باقی بمانیم.
بوی نم باران آن روز صبح را هنوز در مشامم احساس میکنم. ما درکی از این که آقا ولیفقیه است و اصلاً رهبر یعنی چه نداشتیم. تنها از کودکی عشق او را یاد گرفته بودیم. مثلاً ساکتترین ساعت خانه ما همان هنگامی بود که بیانات آقا از شبکه یک پخش میشد و پدرم صدای تلویزیون را تا انتها زیاد میکرد و مینشست پای صحبتهای آقا. یک دفتر آبیرنگ هم داشت که در آن برای خودش نکتهبرداری میکرد و این برای ما محضر آقا را تبدیل به کلاس درس کرد. ما از همان کودکی با وجود این که تنها فهممان از آقا این بود که او آقاست و خیلی مهم است، یاد گرفتیم که نزد او رفتن، جدیت و طلب میخواهد. این نتیجهگیری حاصل از نکتهبرداریهای بابا و اهمیت ساعات سخنرانی آقا در خانه ما بود. با خودمان میگفتیم آقا حتماً آنقدر مهم هست که تا صحبت میکند بابا دست به قلم میشود.
با مامان خداحافظی کردیم. درست است که دخترها باباییاند اما آشوب دل من را گرفت که حالا که مامان همراه ما نیست نکند من دست از پا خطا کنم؟! آخر بابا گفته بود ما خیلی جلو میرویم و میتوانیم واضح آقا را ببینیم. هول برم داشته بود. هرچه نزدیکتر میشدیم، قلب من محکمتر به سینه میکوبید. از آن درهای مخصوص رفتیم و من را چون دختر بودم، از پدر و برادرم جدا کردند و به اتاقکی بردند تا خانم مهربانی تفتیشم کند. آن خانم مهربان به من شکلاتی داد که آن را در جیب شلوارم گذاشتم. نمیتوانستم شکلات را بخورم. چون داشتیم میرفتیم پیش آقا!
من قبل از آن آقا را تنها در تلویزیون دیده بودم و عکسش را در راهپیماییهای ۲۲ بهمن با شعار خونی که در رگ ماست هدیه به رهبر ماست نظاره کرده بودم. بعد از تفتیش بابا من را تحویل گرفت و کفش هایمان را تحویل دادیم و وارد یک حسینیه ی بزرگ شدیم. نمی دانم منِ کودکیام در اولین مواجهه با آن حسینیه یاد چه چیزی افتاد. اما نسیم خنکی که بوی عطر داشت خورد به گونه هایم و هیجان را در من بیشتر کرد. رفتیم جلو و سر جایمان نشستیم. من تا تنم به تن کودکان دیگر خورد آن بشرایی که می خواست مودب باشد را یادم رفت و به بازی کردن پرداختم. ذاتا کودکی بودم که چیزی من را یک جا بند نمی کرد. از میله های سفید حسینیه بالا می رفتم و چون کودکان دیگری را هم دیده بودم که با پدرهایشان تنها آمده اند و مادرشان نیامده، جسور تر شدم. برادرم اما درس هارا خوب یاد گرفته بود. دو زانو کنار پدرم نشسته بود و با حسرت به شیطنت و بازی من نگاه می کرد.
مدتی به بازی و خنده طی شد تا اینکه حسینیه شلوغ شد و من به ناچار پیش پدرم برگشتم و نشستم روی پایش. خاطرم نیست آن دقایق را چطور سپری کردم. ناگهان با ولولهای جمعیت به پا خواست. من هم بلند شدم اما نتوانستم آقا را ببینم. بابا که خودش محو آقا شده بود، تقلای من را که دید بلندم کرد و بر سر شانه نهاد. آن هنگام که چشم بشرایِ خردسال به قامت آقا افتاد، نخستین باری بود که بدون هیچ بهانه خوشمزهای چشمش ثابت ماند. نه شکلاتی در کار بود و نه سیبزمینی سرخکردهای! بشری اولینبار بر شانههای پدر آقا را دید و ماتش برد.
آقا دستش را به سمت جمعیت گرفته بود و به آن ها سلام می داد. برادرم می پرید و دستش را بالا می گرفت. من که دوباره به همان کالبد مسئولیت پذیر برگشته بودم، ساکت و آرام تنها چشم به او دوختم. مردم برای دیدن لبخندش خودشان را به آب و آتش می زدند. من از شانه ی پدرم سپاسگزارم که من را چند دقیقه نگه داشت تا بتوانم میخکوب قد رعنای آقا شوم. بعد که جمعیت نشست من هنوز هم به همان نقطه ای خیره مانده بودم که بار اول دیدم. چهره ی دلنشین پیرمردی که درست نمی شناختم اما یقین داشتم از جفت پدربزرگ هایم مهربان تر است.
بعضیها اشک میریختند اما من تنها نظاره میکردم. انگار گم شده بودم و چهره او راه خانه را نشانم میداد. نمیدانم چرا دیدار آقا برای اولینبار آنقدر بشری را مات و مبهوت کرد. از آن چه آن روز دیدم تنها یک نور یادم است که عبایی مشکی به روی شانه داشت و دستاری به رنگ شب به روی سرش نهاده بود و محاسنش سفیدترین سفید عالم بود و به روی مردمش لبخند میزد. تعداد ما زیاد بود. آقا انگار که با نگاهش تماممان را به آغوش میکشید.
بشرای خردسال خنکای حسینیه را لابهلای موهایش حس میکرد و همچنان چشم دوخته بود به آقا تا وجودش گرم بماند. و حالا که نگارش این خاطره به پایان رسید، بشرای جوان باید برود لباسهایش را بپوشد و کاغذ و قلمش را بردارد و برود مصلی تهران، تا دوباره چشمهای بیقرارش آقا را ببینند و یک جا ثابت شوند، آرام گیرند. این بار با فضایی غیرقابل توصیف. این بار به جای عبا و عمامه، آن نور را تابوت در آغوش کشیده…
