کوله‌هایی که دخیل نمی‌بندند

 

اولین بار، هفت‌ساله بودم که روی شبکه‌های امامزاده خنداب ــ امامزاده‌ای در اطراف قزوین که جد من است ــ متوجه گره‌های پیوستهٔ پارچه‌های سبز شدم. از آن پارچه‌های سبزی که در بازارهای مشهد، قم و کربلا می‌فروشند دیده‌اید؛ همان‌هایی که نوجوان‌های تخسِ مشهدی می‌خواهند به آدم قالب کنند. مرموز بود. خرافه می‌گوید اگر زائر دیگری گره‌ها را باز کند، گره از زندگیِ حاجتمند هم باز می‌شود. منِ هفت‌ساله کلی تلاش می‌کردم گره‌ها را باز کنم. با عقلِ ناقصِ امروزم می‌گویم بعضی‌ها آن‌قدر کور در کور گره می‌زنند که آدم شک می‌کند زندگی‌شان آن‌قدر گره دارد یا خودشان زندگی‌شان را این‌قدر پرگره می‌بینند.

تازه به کربلا رسیده‌ام. از شارع‌العباس می‌خواهم وارد حرم شوم. خودم را سرزنش می‌کنم که چرا مثل اولین باری که گنبد را دیده بودم، به هق‌هق گریه نمی‌افتم.

امانت‌داری خیلی شلوغ است و فرصت تحویل دادن کوله را ندارم. باید زودتر برگردم. از دور، به مشبک‌های سبز و زردی نگاه می‌کنم که کوله‌هایی از آن‌ها آویزان است. به سمتشان حرکت می‌کنم. در ازدحام، تنه‌ام به عربِ چرک‌مردپوشی می‌خورد که مثل همان نوجوانِ تخسِ مشهدی پارچهٔ سبز می‌فروشد. «عفوًا»گویان می‌گذرم. کوله را به شبکه‌های باب‌القبلهٔ حضرت عباس می‌آویزم و وارد صفِ تفتیش می‌شوم. تفتیش جزو آداب زیارت شده است. اما برای سیگاری‌ها این تفتیش مصیبتی بزرگ است. شاید باید به‌غیر از جاکفشی، جافندکی هم تأسیس کنند.

پاهایم هم له می‌شود، هم خاکی. به دمپایی‌های جورواجوری فکر می‌کنم که کف پایم را خاکی می‌کنند. این حجم از رها کردن دمپایی اتفاقی نیست؛ انگار بخشی از فرهنگِ لوتی‌های عراقی شده است. اینکه کفشت را داخل دو پلاستیک بگذاری و تا جلوی ضریح ببری، با اینکه «فاخلع نعلیک» وارد وادی مقدس حسین شوی، فرق می‌کند.

به دست‌فروشِ دخیل‌فروش فکر می‌کنم. هیچ‌وقت وسوسه نشده‌ام یکی از آن پارچه‌های سبز را بخرم. هرچه فکر می‌کنم، گره‌ای در زندگی‌ام نبوده است. خادم، چون همراهی ندارم، سرد و مختصر بازرسی‌ام می‌کند. هر بار که از تفتیش رد می‌شوم، هر دعایی که داشتم یادم می‌رود. حتی وقتی در Samsung Notes دنبال فایلِ دعاهایم می‌گردم، پیدایش نمی‌کنم. فایل مباحثهٔ کتاب تعلق آیت‌الله حائری اما به چشمم می‌خورد. سال کنکور با بچه‌های صدرا در مسجد اعظم حرم مباحثه می‌کردیم.

وقتی از زیارت برمی‌گردم، فاطمه می‌گوید: «برای زندگی‌مان دعا کردی؟ سلامتی؟ امنیت؟ خانه؟ فامیل؟ یادت بود؟»

می‌گویم: «ما مردها دعاهای کلی می‌کنیم. همه‌چیز را به خودشان می‌سپاریم. فقط می‌گوییم شما برایمان دعا کنید.»

فاطمه از دستم غمگین می‌شود. نمی‌توانم برایش توضیح بدهم چرا دعا کردن در کربلا برایم سخت است. این‌طور نیست که هیچ دعایی نکرده باشم. خودِ فاطمه را از حضرت ام‌البنین گرفته‌ام. اما رند نیستم. من در حرم امام حسین از دعا کردن خجالت می‌کشم. متوسل شدن برای رسیدن به تعلقات دنیوی، در محضر کسی که با خنجر خودش پشت خیمه را برای دفن پسرش حفر کرده، راحت نیست.

دیدن انگشترهایی که عرب‌ها داخل قتلگاه انداخته‌اند، دعا را از سرم می‌پراند. به‌جای گره زدنِ دخیلِ سبزرنگ، دوست دارم کوله‌بارِ مشکیِ تعلقاتم را، اگر فقط یک روز در سال هم شده، پشت شبکه‌های سبز و زردِ باب‌القبلهٔ حضرت عباس ببندم؛ یا انگشترم را، بعد از لطمه‌ای سنگین که ردش را روی صورتم می‌اندازد، داخل قتلگاه بیندازم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

سبد خرید
ورود

هنوز حساب کاربری ندارید؟

ایجاد حساب کاربری