۲۹۶۳ روز پیش داشتم تلویزیون نگاه میکردم که انگار برق مرا گرفت؛ از کودکی بدم میآمد کارم را درست انجام ندهم و کسی بخواهد مرا نصیحت یا سرزنش کند. رابطهام با آقای خامنهای هیچوقت رابطهٔ مرید و مرادی نبوده حتی الان بعد از شهادتش! چون نه خانوادهٔ مذهبی دارم و نه بهراحتی شیفتهٔ کسی میشوم.
شخصیت آقای خامنهای برایم همیشه عجیب بود و راستش دوست داشتم از او غلطی پیدا کنم تا دلم خنک شود! از شنیدن این شعر حرصم میگرفت:
«آمد که بگیرد ز علی نقطهٔ ضعفی / بیچاره ندانست علی نقطه ندارد»
من هم برای خودم اینطور تغییر داده بودم:
«آمد که ببیند در علی نقطهٔ قوت / بیچاره ندانست علی نقطه ندارد»
آن روز هم طبق معمول دنبال یک اشکال و ایراد از آقای خامنهای بودم. ۳ خرداد سال ۹۷ بود و دیدار رهبر با جمعی از دانشجویان، من آن موقع ۱۵ سال داشتم اما حتی این دیدار که در ظاهر به سن و سال من مربوط نبود را هم از دست ندادم.
در حین انجام کارها بودم و صدای ایشان را میشنیدم که اواسط سخنرانی گفتند: «شماها که متأسفانه کتاب [نمیخوانید]، خیلی اهل کتاب نیستید؛ بنده کتابخوانم، من خیلی کتاب میخوانم، دلم میخواهد شما بچهها، جوانها واقعاً کتاب بخوانید.»
اینجا همزمان دو حس متفاوت را تجربه کردم؛ هم عصبانی و هم ناراحت شدم. از خودم عصبانی بودم که چرا باید اینقدر به کتاب بیتوجه باشم که این شخص که دنبال نقطهٔ ضعفش بودم، نقطهٔ ضعف مرا به خودم تذکر بدهد. از حاضران در جلسه ناراحت بودم که چرا بهشان برنخورد و دارند به این سخن میخندند؟ آن لحظه شاید اولینبار بود که دلم برای مظلومیت آقای خامنهای سوخت و فهمیدم سخنانش حتی میان طرفدارانش هم جدی گرفته نمیشود.
از آن روز به خودم قول دادم که برای کم کردن روی این شخص هم که شده باید کتابخوان شوم و بتوانم رکورد ایشان را بزنم. دیگر شب و روز من شده بود کتاب، به مادرم گفته بودم که میخواهم بعد از مدرسه به کتابخانههای عمومی بروم و مطالعه کنم؛ مادرم هم با رانندهٔ سرویسم صحبت کرده بود و هر روز قبل از بازگشت به خانه، به کتابخانه میرفتم و تا ساعت پایان آنجا بودم.
قدم زدن میان قفسههای پر از کتاب که حتی از قد من هم بلندتر بود حس خیلی عجیبی به من منتقل میکرد، طوری که سال نهم با وجود آزمون تیزهوشان هم دست از مطالعهٔ آزاد نکشیدم و چقدر مشاور تحصیلیام حرص میخورد و میگفت نمیدانم چرا با این حجم از مطالعهٔ تو هنوز سرانهٔ مطالعه در کشور پایین است.
چون زودرنج و حساس بودم، آن روز تلنگر آقای خامنهای به دانشجویان را به خودم گرفتم و سعی کردم با روش مطالعاتی ایشان آشنا شوم تا در کتابخوانی سبقت بگیرم. فهمیدم که جزو تندخوانهای برتر هستند و من هم به دنبال کلاس تندخوانی بودم و شرکت کردم اما هنوز در ۲۲ سالگیام به رتبهٔ ایشان نرسیدهام.
تصمیم گرفتم حالا که کتابخوان شدهام چه اشکالی دارد کتابهای ایشان را هم بخوانم؟ درست است از ایشان زیاد خوشم نمیآید اما تحت تأثیر کتابهای تفکر انتقادی که خوانده بودم سعی کردم با دید منطقی سراغ آثار ایشان بروم.
اولین کتاب از ایشان که برایم خیلی جالب بود «پیشوای صادق» نام داشت؛ دیدگاهم را نسبت به امام سجاد (ع)، امام باقر (ع) و امام صادق (ع) تغییر داد و فهمیدم واقعیت اسلام و زندگی ائمه با آنچه من فکر میکردم تفاوت از زمین تا آسمان است.
آقای خامنهای و کتابهایش باعث شد به سایر آثار سایر علما هم توجه کنم از جمله شهید بهشتی و آیتالله جوادی آملی. این سه عالم حقیقتاً زندگی مرا متحول کردند و شناختم از اسلام حقیقی را مدیونشان هستم. توجه آقای خامنهای به ادبیات مرا شیفتهٔ آثار بزرگان ادب فارسی کرد و سراغ المپیاد ادبی رفتم. هنوز هم با ادبیات فارسی انس دارم و هنگام ناهار و شام غزلیات حافظ را میشنوم تا مفاهیم این اشعار در ذهن و ضمیرم تهنشین شود.
تا بحث ناهار و شام شد این را هم بگویم که زیاد از غذا خوردن و مهمانیهای غذایی خوشم نمیآید؛ دوست دارم محبتم را با چیز ماندگارتری نشان بدهم. توصیه شده است برای عید غدیر اطعام انجام شود اما من همان سالها که کتابخوان شدم گفتم چرا غذای جسم؟ غذای روح میدهم که بقیه نیز روحشان شاد شود و به درد دنیا و آخرت بخورد و حداقل منی که طرفدار ایشان نیستم این کار را انجام دهم تا ادای دینی باشد برای آن تلنگر کتابی.
