پیاده‌روی چرخی

با بچه‌ها انتهای موکبی در عمود پانصد خوابیده بودیم. ساعت حوالی پنج بعدازظهر بود اما گرمای هوا انگار همان دوازده، یکِ ظهر باقی مانده بود. خیس عرق بودیم، هم من و هم پسر چهارساله‌ام که توی بغلم خواب بود‌. بوی سیگار و یک چیز دیگری با هم قاطی شده بود. اما غالبش بوی سیگار پیرزن عربی بود که همان بالای موکبِ مستطیل‌شکل جلوی کولر نشسته بود و می‌کشید.

پسرم را از خود جدا کردم و روی تشک نشستم. بوی دوم را هم پیدا کردم. بوی ویکس بود. پیرزن ایرانی چند تشک آن‌طرف‌تر شلوارش را تا ران بالا برده بود و چرب می‌کرد. یک بار و دو بار هم انگار دوای درد پای بادکرده‌اش نبود. بارها دودستی و دَوَرانی می‌مالید. من را دید که آشفته از گرما و کلافه از بی‌خوابی نشسته‌ام، خندید و پایش را نشان داد: «می‌خوام راه بیفتم پام درد می‌کنه.»

خنده‌اش مثل عزیز بود، لپ‌ها و غبغبش را می‌لرزاند. رویم نشد بروم دست بیندازم گردنش و حسابی بوسش کنم. خُلقم باز شد.‌ سؤال کردم: «حاج‌خانم از عمود یک پیاده اومدی؟»

پُمادش را باز کرد و‌ فشار داد روی پایش. باریکه‌ای از ویکس زردرنگ ریخت روی پایش: «بله من و دوستام تا حالاشو که اومدیم هر جور بوده. حالا تا هر جا بتونیم می‌ریم دیگه.»

همان موقع پیرزن دیگری با یک کارتن کوچک که از جلوی موکب تمام ظرف آب و غذا و زباله‌ها را جمع کرده بود، کنار ما ایستاد. با هر قدمی که برمی‌داشت، مثل الاکلنگ به چپ و راست می‌رفت. جعبه را زمین گذاشت و نشست روی تشک کنار دوستش. با او هم آشنا شدم و سلام و احوال‌پرسی کردم: «حاج‌خانوم از کدوم شهر اومدید؟»

کیسهٔ بزرگی از قرص‌های رنگ‌ووارنگ و‌ کوچک و بزرگ که همه را دانه‌دانه بریده بود، بیرون ریخت: «ما سه تا از کرمون اومدیم مادر. تمام راهم تا اینجا همین‌طوری هِی مُسکن خوردم و راه اومدم.»

دو تا از توی قرص‌ها جدا کرد: «الانم این دو تا رو بخورم، دیگه شارژ می‌شم، راه می‌یُفتم.»

«ماشاءالله» از دهانم نمی‌افتاد. بوی ویکس دوباره از پیرزن اولی بلند شد. یاد این کلیپ‌ها افتادم که پیرزن‌های خارجکی کنار هم نشسته‌اند و حرف می‌زنند. پایینش هم می‌نویسند: «آدم باید پیش بهترین دوستش پیر بشه.» با خودم گفتم: «باید کسی را پیدا کنم که موقع پیری وقتی بچه‌ها رفتند سر خانه و زندگی‌شان و خواستند با خانوادهٔ خودشان بیایند مشایه و من نخواستم که به پای منِ پیرزن اسیر شوند، با دوست‌های هم‌پای خودم مسیر را لنگ‌لنگان راه بیایم.» مادربزرگ‌ها آن‌قدر خودمانی و خوش‌صحبت بودند که گرما و بوی سیگاری که به‌خاطرش با سردرد از خواب پریده بودم، به‌کلی یادم رفت.

پارسال توی راه خیلی مریض و بی‌حال شدم. مُدام فکرم حول پیری‌ام چرخ می‌زد. با خودم می‌گفتم حالا که جوان‌تر هستم و می‌توانم با هر حالی پیاده‌روی را ادامه بدهم، لابد سی سال بعد که دست و پا و کمردرد مهمان جانم شد، باید بنشینم پای تلویزیون و آدم‌های توی مسیر را ببینم و دق نکنم. خدا خواست تا پیرزن‌های باهمت را ببینم و امیدوار باشم که حالاحالاها نمی‌توانم عذر موجه برای نیامدن داشته باشم.

پیرزنِ جعبه‌به‌دست، نشسته بود وسط قرص و داروهایش، اما هنوز دلش شور زباله‌ها را می‌زد. پسرک شش‌سالهٔ روبه‌رویش را صدا زد: «مادر جان تو می‌تونی بلند شی هر چی آشغال و ظرفه بریزی تو این کارتون؟»

پسرک از اینکه مسئولیت گرفته با شوق از جایش پرید و تمام موکب را جمع کرد. انگار که از صبح همهٔ زباله‌هایشان را با خود برده و اصلاً جا نگذاشته‌اند. خیال مادربزرگ راحت شد. باز هم مثلِ عزیز که روی تختش می‌نشست و از همان‌جا فرمانِ تمیز کردن اتاق را به‌دست می‌گرفت و از بچه‌ها می‌خواست به‌هم‌ریختگی‌ها را تمیز کنند.

هر سه نفرشان آماده‌ شدند. موهای حناگذاشته‌شان را شانه کرده و بافتند. ویکس‌زده، مسکن‌خورده‌، چارقدهایشان را با کلیپس‌ زیر چانه سفت کردند. وسایلشان را جمع‌وجور کردند و روی چرخ‌دستی‌های یک‌مدل استیل بستند. به آنی که ساکت‌تر بود، لبخند زدم: «چه بامزه هر کدوم یه چرخ دارید؟»

چرخش را از کمر بلند کرد و از روی تشک عراقی رد کرد و‌ روی کف موکب که سنگ بود، گذاشت: «اومدیم نجف بخریم دیدیم پانزده دیناره نخریدیم. بعد یه موکب بود، قبل عمود یک، اومدیم بیایم بیرون، به همه‌مون نذری چرخ‌دستی داد.»

صحنهٔ جالبی بود. مادرها می‌لنگیدند و چرخ‌هایشان را یکی‌یکی با خود می‌بردند به بیرون از موکب و روی خاک مشایه می‌گذاشتند. ساعتی گذشت و اذان مغرب، مثل پردهٔ حریری پهن شد، روی جادهٔ نجف تا کربلا‌. کولی و کالسکه و امیرحسین را سپردم به همسر و با دخترها رفتیم داخل چادری که نماز جماعت می‌خواندند.

مادربزرگ‌ها را آنجا دوباره دیدم. مثل آشنای نزدیکی کنارشان رفتم و‌ این بار بدون رودربایستی گونه‌هایشان را بوسیدم. به مادربزرگی که خیلی تمیز بود، گفتم: «حاج‌خانوم می‌شه یه عکس ازتون بندازم؟ من راوی‌ام. می‌خوام این پیاده‌روی چرخی‌تون رو روایت کنم.»

خندید و چادرش را صاف کرد: «بگیر مادر، آخه حالا ما هم خیلی قشنگیم تو می‌خوای از ما عکس بگیری؟»

و بعد به دوست‌هایش گفت: «بخندید، عکسش قشنگ شه.»

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

سبد خرید
ورود

هنوز حساب کاربری ندارید؟

ایجاد حساب کاربری