پرواز بر فراز حرم

نشریه عین شماره هفتم و هشتم– جاکفشی

آخر در جهان بی‌کفشی اتیسم، من چگونه از جاکفشی‌ها بنویسم؟ به مادر پسر هفده ساله‌‌ی اتیستیکی که بدون کفش آمده بود مطب روانپزشک گفتم «بچه‌های ما دلشون نمی‌خواد اتصالشون به زمین قطع بشه. باید سیم ارت ببندیم بهشون!» به پاهای پسرش روی سنگ سفید و لخت درمانگاه نگاه کرد و بعد زد زیر خنده.

برای محمد طی مسیر بی‌معناست. همه‌جا برایش مقصد است. وقتی کفش پایش می‌کنیم که مثلاً برویم شاه‌عبدالعظیم، همان اول حیاط کفش‌ها را می‌کنَد و می‌رود سراغ غنچه‌های باغچه. می‌دود دنبال زنبورها و می‌گردد پی کفشدوزک‌ها. خدای لطیف و‌ مجیب و رحیم و جمیلش همین‌جاست. برای دیدنش احتیاجی به جایی رفتن ندارد‌.

همیشه توی پارک‌ها چند نگاه عجیب و چند پشت چشم نازک به تورمان می‌خورد. محمد بدون جوراب می‌دود بین بچه‌ها و بلندتر و شادتر از بقیه می‌خندد. وقتی از سرسره‌ای پایین می‌رود یا پاهایش روی تاب تا آسمان اوج می‌گیرد، می‌بینم که با همه وجودش آنجاست. با تک‌تک سلول‌های بدنش. دیروزی نیست. ‌فردایی نیست. تعلقی نیست. هرچه هست لذت زیستن در لحظه است.

با این همه، پسرم عاشق آن دایره‌ی کوچک عدد داری است که کفشدارها تحویل زوار می‌دهند. مثل سکه‌ای بزرگ می‌گذاردش روی مرمر صیقلی و براق کفپوش و بعد می‌چرخاندش. دایره، دور می‌گیرد و محمد مبهوت نگاهش می‌کند. یکجور شیفتگی و شیدایی در چشم‌هایش هست که انگار دنیا فراموشش شده‌.

آن روز در حرم فقط توانستم یک سلام بدهم. هزار کیلومتر راه آمده بودم فقط برای همین؟ هنوز پرده ورودی خواهران را کنار نزده، محمد دوید وسط صحن جامع‌ رضوی. دست‌هایش را مثل بال‌های کبوترهای حرم باز کرده بود و به سرعت می‌رفت؛ انگار داشت هوای حرم را بغل می‌گرفت‌. تا خود رواق امام خمینی (ره) دنبالش دویدم. سفت گرفتمش و به دیوار خنک کفشداری تکیه دادم تا نفسم بالا بیاید. کله یک خادم بالای سرم پیدا شد و پرسید «حالت خوبه عزیز؟» سر تکان دادم و بلند شدم تا کفش‌ها را تحویلش بدهم‌. که محمد یکهو و پشت سر هم گفت: «مامان! آب!» به دفعه ششم و هفتم که رسید دیگر داشت فریاد می‌زد. کفش‌ها که هنوز سر انگشت خادم بین‌شان بود را دوباره برداشتم و به سمت حوض وسط صحن رفتیم. خسته بودم. لیوان پلاستیکی را با احتیاط دادم دست محمد. از ذهنم گذشت اصلاً گنبد را دیدم؟ اذن دخول و سلام که بماند. همین که بین گلدسته‌ها و گنبد فیروزه‌ای گوهرشاد سر می‌گرداندم تا از زاویه‌ای پرچم سبز امام رضا علیه السلام را ببینم، شالاپ! آب پاشید روی چادرم. محمد پریده بود توی حوض و حالا مثل ماهی‌های قرمز با شادی تاب می‌خورد بین فواره‌ها. چند ثانیه مبهوت نگاهش کردم. وقتی شوهرم ما را پیدا کرد و پیراهن شلوار یدکی که همیشه همراه داریم را آورد‌‌، گفتم «قبلاً آرزو داشتم پسرم کفشدار حرم بشه‌، حالا فقط آرزو دارم کفشاش به قفسه‌های کفشداری برسه!» همینطور که با حوله کوچک و نازکی موهای محمد را خشک می‌کرد، لبخند عمیقی زد که غم صورتش را کشید توی خودش.

«پس باید ببریمش جاهایی که همه پابرهنه‌ان! مثل بین‌الحرمین، طواف کعبه، سعی صفا و مروه حتی کوه طور.» آدم‌ها را در تمام این مکان‌ها تصور کردم. همه به چشمم آشنا آمدند. من شیدایی پابرهنه‌های مسیر اربعین را دیده‌ بودم. وقت رسیدن به آخرین عمود، حس کردم صاحبان پاهای تاول زده، از شادی وصل است که گریه می‌کنند نه از درد طی مسیر. فکر کردم چه تعلقی می‌تواند توی کفنی که به دورت می‌پیچی و طواف می‌کنی، باقی بماند؟ من حج نرفته‌ بودم اما کسی به من گفت «وقتی دست می‌ذاری روی دیوار کعبه، انگار وصل می‌شی به کائنات. اون نقطه از کره خاکی، مثل سیم اتصال آسمونا و زمینه».

شوهرم گفت «بریم هتل، بعد نماز بیایم؟» آه کشیدم. یک آه طولانی. آهم انگار تمام نمی‌شد و می‌خواست تمام غم توی ریه‌هایم را خالی کند. بالاخره نفسم را جمع و جور کردم و گفتم «من هنوز سلامم ندادم» دست به سینه رو به گنبد کرد و سلام داد. محمد را بغل کرد. پلاستیک کفش‌ها را از دستم گرفت و گفت «من شب بچه‌ها رو نگه می‌دارم، تو تنها بیا حرم».

برای مطالعه سایر روایت‌ها و مصاحبه‌های نشریه عین به نسخه چاپی یا الکترونیکی نشریه (طاقچه بی‌نهایت) مراجعه کنید

نشریه عین

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

سبد خرید
ورود

هنوز حساب کاربری ندارید؟

ایجاد حساب کاربری