هفته، هشت روزه!

خاطره‌نگاری از گفت‌وگو با یکی از خدّام کفشداری حریم ملک‌پاسبان سلطان علی بن موسی ‌الرضا علیه السلام

نشریه عین شماره هفتم و هشتم– جاکفشی

اتاق سیستم، جایی است که کفشداران حرم، حضور خود را ثبت می‌کنند؛ درست طبقه پایین دفتر مدیریت، کنج صحن انقلاب. محوطه صحن برای برگزاری نماز جماعتی یک‌دست زنانه، آماده می‌شد. با شتاب از کنار حجره‌ها خودم را می‌سُریدم تا به کنج صحن برسم. تابلوی دفتر را دیدم. پله‌های تنگ و ترش و پیچان را بالا رفتم. راهروی باریکی مقابلم بود و فرش قرمزی که یک ضلعِ صحن را تا انتها پوشانده بود. دفتر مدیریت کفشداری، همین حجره اول بود.

پرس‌وجوکنان آقای خیرزاده را پیدا کردم. استقبال گرمی کرد. سرش خیلی شلوغ بود. دائم تلفنش زنگ می‌خورد یا افراد برای پیگیری امور وارد اتاق می‌شدند. با این وجود، در فرصت‌های کوتاه حرف می‌زدیم و صمیمی شدیم. به او گفتم دنبال چه/ که می‌گردم. تأملی کرد و بعد از چند تماس ناموفق، بالاخره قرار و مدارمان را گذاشتیم.

کفشداری… نوشتن در خصوص این سوژه به معنای واقعی کلمه، سهل ممتنع بود. تقریباً هیچ ایده‌ای نداشتم. از طرفی دائم در ذهنم می‌چرخید که پرداخت مستقیم به سوژه‌ی این شماره با مراجعه به کفشداری، مطلوب نیست، اما سفرم به مشهدِ امام رضا، من را به گفتگویی بی‌واسطه با خادم کفشداری آستان قدس رضوی کشاند؛ آقای کفش‌چین! از این مستقیم‌تر؟! ما آدم‌ها چه نقشه‌هایی می‌کشیم بعضی وقت‌ها!

دو روز بعد، شنبه حوالی یک ربع به ۹، بعد از صرف صبحانه حضرتی به دفتر مدیریت رفتم، پیش آقای خیرزاده. چند دقیقه منتظر ماندیم تا مردی چهارشانه و میان‌سال وارد اتاق شد. سررسید قهوه‌ای رنگ و پاکت بزرگی که زیر بغل زده بود، همان ابتدا توجهم را جلب کرد. سلام و احوال پرسی گرمی کردیم و آقای خیرزاده ما را به هم معرفی کرد: «ایشان آقای کفش‌چین هستند. همانی که شما می‌خوای!» و ما را به اتاق سیستم راهنمایی کردند.

وارد که شدیم سمت راست انگار دپوی دم دستی کیسه‌های کفش بود و روبرومان، سکویی مفروش قرار داشت. با خادم حاضر در اتاق سیستم – که سن و سالش به خدمت در هرجایی جز اتاق سیستم می‌خورد – خوش‌وبشی کردیم و روی سکو نشستیم. چای خوردیم و قرار گرفتیم. طرح بحث کردم و بعد اجازه گرفتم مکالمه‌مان را ضبط کنم. آقای کفش‌چین بلند شد، لبّاده مشکی خادمی را از تن در آورد و با پیراهنی سفید یک‌دست مقابلم روی صندلی نشست. دو کیف دستی آنجا بود، آن‌ها را روی هم گذاشت و ارتفاع گوشی را بالا آورد تا صدا بهتر ضبط شود. فهمیدم دستی بر آتش دارد. اسم من را مجدد پرسید، با گوشی خودش هم شروع به ضبط کرد و تکرار کرد: «گفتگو با فلانی، شنبه، ۶ اردیبهشت ۱۴۰۴»

محمدرضا کفش‌چین، فوق لیسانس روانشناسی داشت. پنجاه و سه‌چهار ساله می‌زد. موهای سروصورتش، یکی‌درمیان سفید شده بود. سابقه بیست و شش سال مدیریت چند مدرسه در مشهد را داشت و حالا تقریباً هجده سال کشیک حرم رضوی بود. خود را اینگونه معرفی کرد: «من کفش‌چین هستم». دو انگشت شصت و اشاره را به هم چسباند، انگار که می‌خواست کفشی بچیند؛ و بافاصله تکرار کرد: «کفش///چین. جدّم کفشدار آقا علی‌بن‌موسی‌الرضا بوده و من در حال حاضر تنها بازمانده از خاندان کفش‌چین هستم که کفشدار حرمم».

دوازده سال در بخش ارشاد حرم خدمت کرده بود. ۶ سال پیش، با اتوبوس به خانه بازمی‌گشت. سرش را در میان دستانش گرفته بود و گریه می‌کرد. اطرافیان نگران و جویای احوالش شدند و وقتی فهمیدند اشک‌هایش، از سر شوق است، رهایش کردند. به خانه رسید. همسرش چشمان پف کرده‌اش را دید. دوباره بغضش ترکید. شانه‌هایش بالا و پایین می‌شد و همان جا، در آستانه‌ی خانه روبه همسرش گفت: «کفش‌چین، شد کفشدار آقا…».

اولین روز خدمتش در کفشداری را با جزئیات به خاطر داشت و برایم تعریف کرد. آن روز خانه‌ی آقای کفش‌چین، سراسر شور و شعف بود. همه خوشحال بودند. همسرش با لبخندی مدام، او را راهی کرد. یک ساعت زودتر از زمان مقرر، به حرم رسید. رسم است که روپوش سبز و اتیکت کفشداری را در سینی به خادم اهدا می‌کنند و او لباس را می‌پوشد. بعد به سایرین معرفی شده و در آخر از او عکس پرسنلی می‌گیرند. آقای کفش‌چین، آن لحظه را این‌گونه توصیف کرد: «شیرین‌ترین، شیرین‌ترین، شیرین‌ترین…» درنگی کرد، اهل تأمل بود و همان‌جا انگار چند لحظه‌ی شیرین مقابل چشمش آمد و انتخاب را برایش سخت کرد! ادامه داد: «لحظه‌های شیرین زیادی داشتم، لحظه ازدواجم، به دنیا آمدن دخترم و… اما شاید شیرین‌ترین لحظه زندگی من، زمانی بود که برای اولین‌بار لباس و دستکش کفشداری حرم رو پوشیدم. کفشداری شونزده. لحظه‌ای که هرچی بهش فکر می‌کنم، احساس شعف می‌کنم.»

سرزبان آقای کفش‌چین، باعث شد کاغذ و سؤالاتی که از پیش آماده کرده بودم را کنار بگذارم و تمام توجهم را به او بدهم. حالا که چروک‌نویس این گفتگو را نگاه می‌کنم، بیشتر از پنج کلمه ننوشته‌ام. بهتر از آنچه می‌خواستم بیان کرد: «کفشدار آقا، امانت‌دار زائرشه. اینجا همه خادمِ آقایَن، همه کیف می‌کنن از اینکه خدمت می‌کنن به زائر آقا، اما کفشدار یه ویژگی‌های به‌خصوصی داره. توو کارش امر و نهی نیست! برو، نرو، ممنوعه، بسته‌س، بیا، از اینور و از اونور نداره! ویژگی دیگه‌ش اینه که کفشدار، تنها خادمی هست یک زائر رو دوبار می‌بینه!» از این تعبیر، یکّه خوردم. شاعر بود این مرد! با خودم دنبال مضمونی پیرامون این جمله می‌گشتم که کفش‌چینِ حرم ادامه داد: «ما قشنگ حس می‌کنیم حال بار اول و دومی که زائر رو می‌بینیم، با هم فرق می‌کنه. بار اول با حال شکسته و سراسر تمنا می‌ره پیش آقا جانم، باهاش حرف میزنه، حاجت دلشو می‌گه و وقتی برمی‌گرده کفشش رو بگیره، انگار یه باری از روی دوشش برداشتن، روبه‌راه شده».

هر از گاهی به پیرمردی که پشت سیستم نشسته بود رو می‌کرد، او که انگار مثل من محو کلامش شده بود، سری تکان داد و کفش‌چین که تأیید بزرگتر خود را گرفت، ادامه داد: «خیلی از خادما دلشون می‌خواد کفشدار بشن. ما وقتی میایم سرکار، دستکشمون رو می‌پوشیم و بعد سنگ پیشخوان کفشداری رو می‌بوسیم و خاکش رو به صورتمون می‌کشیم. آخر روز هم که می‌خوایم بریم، رو به آقا می‌کنیم که آقا! از ما راضی بودی؟» ته لهجه شیرین مشهدی و لحن سؤالی جملاتش، هنوز خاطرم هست که می‌گفت: «می‌ذاری هفته بعد بیایم شیفت؟»

هفته‌ی بعد، یعنی هشت روز بعد؛ اینجا هفته هشت روز دارد. شیفت را در مصاحبه‌های قبل هم شنیده بودم. بعدتر از خادم دیگری در موردش پرس‌وجو کردم. هر شیفت، دوازده ساعت طول می‌کشد که تقریباً نصف آن به استراحت می‌گذرد و خادم، ۶ ساعت کار مفید می‌کند تا شیفت بعد، یعنی هشت روز بعد.

کفش‌چینِ حرم گفت: «کفش‌چین، مستند باهات حرف می‌زنه.» بعد دفتر قهوه‌ای را نشانم داد و ادامه داد: «این دفتر پره خاطرات کفشداراست». من هنوز نمی‌دانم چرا از او نخواستم که آن دفتر را ببینم و ورق بزنم. بعد هم پاکت بزرگی که کنارش بود را به میان آورد. یک صفحه روزنامه از داخل آن بیرون کشید. روزنامه قدس، ۷ آذر ۱۴۰۰ خبر از بازگشایی مجدد حرم بعد از ایام قرنطینه کرونا داده بود. در هر سه گفتگو، از ایام کرونا و تعطیلی حرم، سخن از دلتنگی به میان آمد. کفش‌چین هم از آن ایام گفت: «خیلی دوران عجیبی بود. برای ما که عادت به رونق حرم داشتیم، خیلی سخت بود! هییییییچکی حرم نبود، کفشداری‌ها همه تعطیل. یه بار اومدم حرم به آقا امام رضا گفتم: «آقاجون! من شما رو خیلی دوس دارم؛ شمام دوسم دارِی؟» انگار برای پاسخ مثبت به این سؤال، دنبال نشانه بود. قطره‌ی اشکش زود سرازیر شد و چکید؛ ادامه داد: «اولین شبی که قرنطینه تموم شد، از بین چهل‌وهفت تا کفشداری، فقط کفشداری صحن جامع رضوی رو باز کردن، کفشداری بیست سابق. و فقط ۴ تا کفشدار رو صدا زدند! من یکی از اونا بودم. اون شب یه عکاس اومد و عکس گرفت. فرداش دیدم خبر بازگشایی حرم توو روزنامه قدس با عکس من اومده. همون‌جا توو دلم گفتم آقاجون! فهمیدم دوسم دارِی…»

او دنبال فرصت بود و این عکس، بهانه‌ای شد تا موبایلش را بردارد؛ آلبوم، پوشه‌ی حرم! بدتر از من، مِدیامَنی بود برای خودش! ۴۰۱۵ عکس در این پوشه داشت. از روزهای خدمتش در ارشاد حرم گرفته تا همان اولین روز خدمت در کفشداری. عکس اولین کفشی که از زائر گرفته بود را نشانم داد. همان‌طور بود که می‌گفت. شعف از چشمانش می‌بارید. با این و آن هم عکس داشت؛ حتی با عباس جدیدی! عکس‌ها را جلو می‌رفتیم. بیشتر با سرعت و گاهی با تأنی. موقع ورق زدن آلبوم، یک تکه کلام شیرین هم داشت؛ هر چند عکسی که می‌گذشت، می‌گفت: «لذّت ببر!» باز بعد از چند دقیقه: «خسته که نشدی؟ لذّت ببر!» گاهم هم سؤال می‌پرسید که: «لذت می‌بری دیگه…؟» تا خیالش راحت شود که حوصله‌ام سرنرفته.

آخرین چیزی که نشانم داد یک فیلم بود. از شیفت کفشداری‌اش در روزی برفی و در صحن انقلاب. قاب ابتدایی سطحِ چوبیِ پوشیده از برفِ یکی از صندلی‌های صحن بود. بعد از چند ثانیه، با انگشت روی برف نوشت: «یا امام رضا علیه السلام» و دوربین را به سمت آسمان گرفت تا شدت برف را نشان‌مان دهد. بارش برف، جلوه خاصی به تلألؤ ایوان طلا بخشیده بود. بلندگوی حرم، زائران را به حرکت از مسیر لاستیک‌های مشکی دعوت می‌کند. تعویض دست، و حالا کم‌کم چرخش گوشی را حس می‌کنید و بالاخره آقای کفش‌چین را گوشه‌ی تصویر دارید، با قابی نامیزان که معمولاً هنگام استفاده از دوربین اصلی جهت ثبت سِلفی بسته می‌شود. دوباره تعویض دست و ظهور هیچکاک در ضمیر کفش‌چین و بازگشت به سکانس اول؛ همان سطح چوبی پوشیده از برفی که حالا رویش نوشته: امام رضا علیه السلام. انگشت آقای کفش‌چین از بالا سمت چپ وارد شده و کنج صحنه، روی برف می‌نویسد: «جان».

با نگاهش براندازم کرد، لبخند عمیقی به لب داشت. از چشمانش سؤالی تکراری خواندم و گفتم: «خیلی لذت بردم». آقای کفش‌چین، انگار که سبک شده باشد، روزنامه را تاکرد و داخل پاکت گذاشت و در همین حین گفت: «این تمام صحبت‌های کفش‌چین نبود! بذار شعری که همیشه برای خادما می‌گم رو واست بخونم:

«یارب! چه چشمه‌ای است محبت؛ که من از آن،

یک قطره نوش کردم و دریا گریستم…!»

خادم جوانی سر رسید. آقای کفش‌چین، گوشی را به او داد. کنار هم ایستادیم و ۴۰۱۶‌امین عکس در پوشه‌ی حرم، ثبت شد. با هم از اتاق سیستم، بیرون رفتیم.

برای مطالعه سایر روایت‌ها و مصاحبه‌های نشریه عین به نسخه چاپی یا الکترونیکی نشریه (طاقچه بی‌نهایت) مراجعه کنید

نشریه عین

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

سبد خرید
ورود

هنوز حساب کاربری ندارید؟

ایجاد حساب کاربری