تهمینه رحمانی | راوی و عکاس
من یک عکاس خبری و مستند هستم. سالها در ذهنم آرزو داشتم روزی بتوانم بهصورت حرفهای از حرم امام رضا (علیه السلام) عکاسی کنم؛ نه فقط ثبت معماری و جمعیت، بلکه روایت آنچه در لایههای پنهان این مکان مقدس جریان دارد. اما گرفتن مجوز برای چنین کاری، ساده و در دسترس نبود. این خواسته، سالها در دل من مانده بود تا اینکه اوایل دهه کرامت سال ۱۴۰۲، به لطف همکاری با یک گروه فرهنگی، فرصتی ارزشمند پیش آمد؛ فرصتی پنجروزه برای عکاسی از موضوعات مختلف در حرم مطهر.
در میان همه سوژههایی که معرفی شد، یکی بیش از همه مرا درگیر خود کرد: عکاسی از حاج محمد آهنگر؛ پیرمردی که نذر چراغانی سالانه حرم امام رضا (علیه السلام) را بیش از پنج دهه است بیوقفه بر دوش میکشد. وقتی داستانش را شنیدم – نذری در جوانی، ندایی در خواب و وفاداری خستگیناپذیر در طول نیم قرن – احساس کردم با روایتی روبهرو هستم که باید ثبت شود. این فقط یک گزارش تصویری نبود؛ حکایتی ناب از عهد، ایمان و لطفی بود که از جایی فراتر از محاسبات انسانی میآمد.
با گروه حاج محمد هماهنگ شدیم و من به همراه تیم فیلمبردار و مستندساز پروژه، راهی مشهد شدیم. کاروان آنها، متشکل از چند وانت قدیمی پر از چراغ، ریسه و تجهیزات، از راه رسید. چند کیلومتر مانده به شهر، کنار جاده توقف کرده بودند. برای نخستین بار از دور آن صحنه را دیدم: وانتهایی که رد سالها کار را بر بدنهشان داشتند، مردانی با چهرههای آرام و مصمم و بستههای بزرگی که در دل خود گنجینهای از نور را پنهان کرده بودند.
جلوتر رفتیم. بعد از سلام و احوالپرسی، یکی از جوانهای گروه از پشت یکی از وانتها یک هندوانه تازه و سرخ بیرون آورد. همانجا، کنار جاده، زیر آسمان آبی مشهد، هندوانه را قاچ کردند و دور هم خوردیم. خستگی راه، گرمای هوا و غریبی مسیر، همه در آن چند دقیقه ساده رنگ باخت. آن صمیمیت بیتکلف، اولین تصویر ماندگار سفرم شد؛ تصویری که بعدها فهمیدم شبیه تمام مسیر این نذر بود: ساده، بیادعا و از دل.
پس از آن، برای پیگیری کارهای اداری به سمت حرم حرکت کردیم. قرار نبود مستقیماً به بخشهای داخلی روشنایی برویم. بیرون اداره مربوطه، در سایهای ایستادیم و منتظر رسیدن کاروان ماندیم. وقتی حاج محمد و یارانش رسیدند، ماشینها را جلوی در پارک کردند و بیهیاهو وارد اداره شدند. تشریفات اداری این نذر قدیمی، خود بخشی از سنت شده بود؛ نظمی آرام که سالها تکرار شده و به قاعده بدل گشته بود.

پس از استراحتی کوتاه و صرف ناهار، لباسهای خادمی ساده خود را پوشیدند. اما پیش از آنکه سراغ چراغها بروند، یک کار مهمتر در برنامه بود: زیارت. همه با هم راهی حرم شدند. من تا نزدیکی ورودی مردانه توانستم همراهشان بروم. همانجا ایستادم و دیدم چگونه گروهی با وقار، سکوت و آرامش، قدم به حریم میگذارند.
دلم میخواست لحظه زیارت حاج محمد را از نزدیک ثبت کنم، لحظهای که بعد از یک سال انتظار، دوباره روبهروی امامش میایستد. اما بهعنوان یک زن، امکان ورودم نبود. با حسرتی شیرین، از دور نظارهگر شدم. میدانستم آنها میروند تا یک بار دیگر نذرشان را یادآوری کنند، از آقا اجازه بگیرند و برای انجام این خدمت، یاری بخواهند. این زیارت، بهنظرم جوهر اصلی تمام ماجرا بود؛ اجازه گرفتن برای خدمت در خانهای که صاحب دارد.
پس از زیارت، کار واقعی آغاز شد. این بار دیگر نه من و نه حتی خود حاج محمد، قرار نبود به پشتبامهای بلند صحن برویم. سالها پیش، او خودش بر فراز حرم میرفت و چراغها را نصب میکرد؛ اما حالا که سن و سالی از او گذشته بود، این مسئولیت را به جوانهای بااخلاص و پرتوان گروه سپرده بود. حاج محمد با همان متانت همیشگی، پایین ایستاده بود؛ نگاهی سرشار از اعتماد، دعا و مراقبت، همراه تکتک حرکتهای آنها.
داستان حاج محمد به سال ۱۳۴۷ برمیگردد. شبی در حرم، از دیدن چراغانی سادهای متأثر شده و در دل نذر کرده بود که اگر روزی زندگیاش سر و سامان بگیرد، هر سال حرم را چراغانی کند. یک سال بعد، در خواب ندایی شنید: «قرار بود بیایی حرم چراغانی کنی، پس چی شد؟!»
همین ندا کافی بود تا او و برادرش، حاج حسین – که برقکار بود – دستبهکار شوند و پایههای سنتی را بنا بگذارند که دههها ادامه یافت. هر سال، نزدیک به بیست هزار لامپ، با کمکهای مردمی، از تهران به مشهد میآمد و حرم را در دهه کرامت غرق نور میکرد. او از سختیهای کار میگوید: «این برق با جان آدم سر و کار دارد. من معتقدم خود امام رضا (علیه السلام) ما را نگه میدارد.» و از بهترین لحظههایش؛ وقتی که سالها پیش، جوانتر بود و روی پشتبام حرم میایستاد، نزدیک آسمان. در آن خلوت، همیشه یک دعا داشت: «یا امام رضا، به من آبرو بده و آبروی مرا نریز.»
در طول آن روزها، تا پایان نصب تمام ریسهها و تکمیل فرایند چراغانی، تصاویر زیادی ثبت کردم: دستهای پرچین حاج محمد که ریسهای را امتحان میکرد، چهرههای جدی و متمرکز جوانان هنگام بالا رفتن از نردبان و نگاه آرام و عمیق خودش که گویی از پایین، هر پیچ و مهره را همراهی میکرد. نور چراغها کمکم در برابر روشنایی روز رنگ میباخت، اما نوری دیگر – نور عهد و ارادت – در دل این مردان میدرخشید، نوری که برای همیشه در ذهن و دوربین من ماندگار شد.
پروژه تمام شد، اما درس و تجربهاش نه. من آموختم که وفای به عهد، چگونه میتواند سنتی جاودان بیافریند و چگونه لطفی از غیب، کارهای ساده آدمیان را قرین حفظ و برکت میکند. و حالا، هر بار که حرم امام رضا (علیه السلام) را در شبهای جشن، غرق در هزاران چراغ میبینم، فقط نور نمیبینم؛ عهدی نیمقرنی، ارادتی خالصانه و نگاهی را میبینم که از کنار جاده، از در اداره روشنایی و از آستان حرم، پیگیرانه و باورمند، رو به آسمان دوخته شده است.
برای مطالعه سایر روایتها و مصاحبههای نشریه عین به نسخه چاپی یا الکترونیکی نشریه (طاقچه بینهایت) مراجعه کنید
