زائران هم‌سفره در غربت

نشریه عین شماره ششم – سفره

آنچه می‌خوانید مرتبط با سال ۲۰۱۹ زمانی است که ساکن فرانسه بودم…

بعضی اتفاقات آ‌ن‌قدر شکل خاص به خود می‌گیرد، که دیگر نمی‌توان به آن، اتفاق گفت.

یک سال پیش به شکل تصادفی در آسانسور ساختمان با خانمی مواجه شدم که با من فرانسوی حرف زد و من عذرخواهی کردم که هنوز نمی‌توانم خیلی خوب صحبت کنم.

مدتی بعد اتفاقی با هم در خیابان برخورد کردیم و به او گفتم که حتی اسمش را نمی‌دانم… گفت اسمش نرجس است! فهمیدم اهل یکی از کشورهای عرب زبان است. زبان دانشگاهش فرانسوی بوده و بعد هم ساکن فرانسه شده است و شاغل در این کشور. فهمیدم مسلمان است هرچند حجاب ندارد.

یک روز مرا به نوشیدن قهوه دعوت کرد. در میان همه حرف‌ها، پرسید: «پس از اتمام تحصیل اینجا می‌مانی؟» گفتم: «نه، فرانسه را دوست ندارم. دوست دارم به کشورم برگردم. آنجا چیزهایی داشتم که اینجا از آن محرومم.»

دو ماهی از آن دیدار گذشت، مشغله‌ها نمی‌گذاشت جویای حالش شوم، هرچند به یادش بودم. خبری از او نداشتم تا چند روز پیش به من زنگ زد و حالم را پرسید. شرمنده محبتش شدم و به منزلم دعوتش کردم. بیشتر با هم آشنا شدیم، می‌گفت بسیار تنهاست. پدرش در کشورش بیمارست و خیلی نیاز به فرار از تنهایی دارد. شرمنده‌تر شدم… سعی کردم پذیرایی در خوری داشته باشم. بگوییم و بخندیم تا لحظاتی حالش بهتر شود.

یک هفته‌ای نگذشته بود که یکی از سخت‌ترین روزهای دانشگاهی را گذرانده بودم. کمبود خواب داشتم، به خانه که رسیدم فقط می‌خواستم بخوابم، اما کار زیاد داشتم. لپ‌تاپ را باز کردم و قهوه آماده کردم. هنوز روی صندلی ننشسته بودم که تلفن همراهم زنگ خورد. باز هم نرجس بود… گفت: «وقت دارم به منزلش بروم تا با هم قهوه بخوریم؟» گفتم: «با کمال میل!»

خیلی گرم از من پذیرایی کرد. از هر دری سخنی گفتیم. به او گفتم: «می‌دانی اسمت در کشور ما نام یک گُل است؟» خوشش آمد. ادامه دادم: «البته در ادبیات ما استعاره از چشم هم هست» بیشتر خوشش آمد. بعد گفتم ما این نام را خیلی دوست داریم البته به یک دلیل مهم‌تر. با هیجان مشتاق شنیدن بود. گفتم: «این اسم برای ما مقدس و ارزشمند است، چون نام فرد خاصی است.»

سراپا گوش شده بود. ادامه دادم: «می‌دانی ما شیعه هستیم؟» گفت: «من هیچ از شیعه نمی‌دانم جز چند اسم، علی، حسن، حسین…» گفتم این‌ها نام امامان ماست. امام می‌دانی کیست؟ اظهار بی‌اطلاعی کرد. گفتم: «ما معتقدیم بعد از پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله، دوازده جانشین به‌ترتیب مسئولیت پیش بردن هدف ایشان را به عهده داشتند. ما ایشان را امام خود می‌دانیم، و از ایشان پیروی می‌کنیم. حالا ما معتقدیم آخرینِ این امامان هنوز زنده است، اما فعلاً نمی‌توانیم ایشان را ببینیم.»

انگار چیزهایی یادش آمده باشد، سریع گفت: :مهدی منتظَر!» گفتم: «آفرین! دقیقاً.» گفتم: «حالا نام مادر ایشان نرجس بوده است!» لبخندی زد و چشمانش برق زد…

گفت: «من چیزهایی یادم می‌آید که در مدرسه خوانده‌ام. این‌ها هر کدام یک خانه دارند… در ایران هستند؟» اول متوجه منظورش نمی‌شدم بعد فهمیدم منظورش حرم است. گفتم: «نه در ایران نیستند، جز یکی! هشتمینشان.» گفت: «اسمش؟» گفتم: «علی پسر موسی. ملقب به رضا. و ما امام رضا صدایش می‌کنیم.» ناخواسته گفتم: «دوست داری خانه‌اش در ایران را ببینی؟ با هیجان سر تکان داد. تصاویر حرم و ضریح را به اون نشان دادم.»

بیش از انتظارم هیجانی شد. لحظاتی به سکوت و دیدن عکس‌ها گذشت، یک دفعه دیدم اشک از چشمانش جاری شده است… هول شده بودم، نمی‌دانستم به رو بیاورم یا نه، ترجیح دادم به رو نیاورم…

گفت: «خیلی زیباست…» گفتم: «امیدوارم یک روز با هم برویم اینجا» گفت: «من باید بگویم امیدوارم…»

گفتم: «ما معتقدیم می‌توانیم هر جا که باشیم با ایشان صحبت کنیم و مشکلاتمان را با ایشان درمیان بگذاریم و ایشان جواب همه را می‌دهند. می‌توانی امتحان کنی…» لبخند زد و سکوت… گفتم: «ایشان فقط برای ما نیستند، خیلی‌ها از دین‌ها و کشورهای مختلف تجربه آشنایی با ایشان را پیدا کرده‌اند، تجربه یاری ایشان را…» لبخند زد. گفت: «بی‌شک! چون این‌ها اولیای صالح خدا هستند…»

همچنان به تصاویر حرم نگاه می‌کرد، از ضریح، از آینه کاری‌ها، از نقش‌های تذهیبی تعریف می‌کرد، گفتم: «همه اینها با پول خود مردم ساخته شده است… مردم هرچه دارند دوست دارند برای ایشان خرج کنند.»

می‌گفتم و بیشتر حال خودم دگرگون می‌شد. گفتم: «می‌بینی! این یکی از آن دلایلی است که گفتم اینجا به من سخت می‌گذرد.» سری به تأیید تکان داد و گفت: «حق داری…»

گفت: «حالا که اینجایی برای آرامشت یوگا انجام بده… لبخند زدم… چیزی نگفتم… چه می‌گفتم؟ آخر تا تجربه نکند با امام رضا علیه السلام آرام شدن یعنی چه، چه فایده داره شرح این تفاوت…» گفتم: «خانه‌های دیگری هم هستند، مثل کربلا… بعد ضریح امام حسین علیه السلام را نشان دادم…» در واقع دل خودم هوایی شده بود…

گفت: «من هیچ از این‌ها نمی‌دانم.» گفتم: «من به‌مرور همه را برایت تعریف می‌کنم.» گفت: «خواهش می‌کنم هر وقت از مقابل درب خانه من رد می‌شوی یک زنگ بزن، پیش من بیا، بیشتر با هم صحبت کنیم.»

گاهی آدم وقتی دوست‌داشتنی‌هایش را برای کسی تعریف می‌کند، بیشتر دلتنگ می‌شود… دوست داشتم از ایام اربعین بگویم. دوست داشتم فلسفه این همه علاقه و دلبستگی را بگویم، بگویم گل سرسبد این‌هایی که تمام قلب ما تقدیم شده به آن‌هاست، انگشت دستش را داد اما دست به ظالم نداد…

به خانه آمدم، به‌اش گفتم امشب شام درست نکند که مهمان من است. شام مختصری درست کردم و نیت و نذر امام رضا علیه السلام و امام حسین علیه السلام کردم، گفتم: «این غذا نور شود وارد وجودش شود، در حین پخت غذا یکی از صوت‌‌های محبوبم را برای خودم گذاشتم و اشک…

گریه کن بهر شهیدی که سرش را بردند

آب‌ها نغمه سوز جگرش را بردند

بعد از آن دیدار خاص و یکی‌دو دیدار بعدش، مدتی از او بی‌خبر بودم. در جریان بودم که بخاطر پروژه کاری هر روز پاریس می‌رود و بر می‌گردد. نخواستم مزاحمش بشوم و دیگر پیگیرش نبودم. بی‌خبری خیلی طولانی شده بود. چند روز بود مدام به خودم می‌گفتم یک پیام می‌دهم و جویای حالش می‌شوم. بعد می‌گفتم شاید مشغله‌اش زیاد است و فرصت نکرده دعوت کند و اگر من پیام دهم فکر می‌کند که منظورم دعوت است و معذب شود.

هر روز امروز و فردا می‌کردم تا چند شب پیش که یک پیام دریافت کردم: «تولدت مبارک!»

شوکه شدم. باورم نمی‌شد. نرجس بود. او از کجا می‌دانست که تولدم است؟ یادم آمد آن روز که از هر دری سخنی گفته بودیم، پرسیده بود و گفته بودم که ماه اول سال میلادی به دنیا آمده‌ام. خیلی ابراز احساس کردم و گفتم از اینکه یادش بوده حسابی غافل‌گیر شده‌ام.

گفت اگر فرصت دارم دقایقی می‌خواهد به دیدنم بیاید. با یک کتاب هدیه که درباره یادگیری زبان فرانسه بود و یک کارت تبریک به دیدنم آمد. حسابی شرمنده شده بودم. به‌خصوص وقتی گفت این مدت کسالت داشته و خواهرش کنارش بوده و من که چند خانه آن ور‌تر بودم بی‌خبر بودم. گفت فکر می‌کرده ایرانم و من هم نشد بگویم که چرا به او پیام نمی‌دادم اما در دلم حسابی از دست خودم عصبانی و کلافه بودم که چرا پیگیر نبودم و حسابی اعتراض کردم که چرا یک پیام نداده که به کمکش یا حداقل عیادتش بروم.

خلاصه که حس قدردانی و محبت و شرمساری و… همه با هم قاطی شده بود و سعی می‌کردم با انواع جملات دست و پا شکسته آن‌ها را بروز بدهم. دم رفتنش پرسیدم تولد او چه زمانی است؟ و او گفت من هم متولد ژانویه هستم! با چند روز اختلاف دیشب تولدش بود که به دیدارش رفتم…

قصد کردم برای تبریک تولد گل بخرم. اینجا گل نرگس راحت پیدا نمی‌شود. خب زمستان است و یک گل نرگس… با خودم گفتم بگذار گلدان بخرم، گلدان ماندگارتر است. فرصتی برای جستجوی گل نرگس هم نبود. خیلی ابراز خوشحالی کرد. گفتم که این گلدان موقتی است، دوست داشتم هدیه‌ای بخرم به یادگار بماند، اما در فرانسه، چیزی که با علاقه‌ام هماهنگ باشد به چشمم نمی‌آید. باید بروم از ایران برایت بیاورم.

خندید و گفت: «همین کافیست. اما اگر واقعاً می‌خواستی برایم چیزی بخری، می‌شود خودم انتخاب کنم؟» تعجب کردم. گفتم حتماً. گفت: «آن قندانی که روی میزت بود، گفتی از کربلا خریده‌ای، می‌شود از آن برایم بیاوری؟ در ایران هست؟» گفتم: «حتماً هست، پیدایش می‌کنم…» (یادم آمد دو تا از کربلا خریده بودم، یکی‌ش را که اینجا آوردم، یکی‌ش را هم آن زمان که عموم وسایل زندگی به فروش رفت بعد از آمدنمان، دوستم چون می‌دانست خیلی دوستش دارم برایم نگه داشته بود. حالا حکمتش را می‌فهمم، صاحب اصلی‌اش پیدا شده بود…)

در فکر رفته بودم که گفت: «راضی نیستم اذیت شوی. اگر شد…» گفتم: «می‌شود و لبخند زدم.»

مثل یک خواب که هیچ‌وقت یادت نمی‌آید شروعش از کجا بود، خودمان را پیدا کردم که داریم دوباره از کربلا رفتن حرف می‌زنیم. من این بار هم قصد حرف زدن نداشتم خودش شروع کرد…

گفتم: «باید بروی… گفتم باید خودت تجربه کنی چه سرزمین خاصی است…» گفت: «اتفاقاً خیلی دوست داشتم بروم اما وقتی که فهمیدم جنگ است، وقتی حضور آمریکایی‌ها را دیدم، به خودم گفتم نرجس! تمام شد… خطر مرگ دارد و…» دست‌هایش را به نشانه منصرف شدن و تمام شدن فرصت به هم زد.

گفتم: جنگ؟! نه بابا… جنگ کجا بود… یک زمانی آن هم بخشی از عراق، نه کربلا…. آنجا امن است، خیلی‌ها هستند که از آنجا مراقبت می‌کنند. نمی‌گذارند پای جنگ به آنجا برسد. باید بیایی با هم برویم ایران، بعد از آنجا با هم برویم کربلا… انگار نقطه امیدی ایجاد شده باشد با خوشحالی به نشانه تأیید سر تکان داد.

در تلفن نام کربلا را به لاتین تایپ کردم. تصاویر که آمد دل خودم رفت… بین الحرمین و انبوه جمعیت. گفتم: «ببین اینجا کربلاست… این حرم امام حسین علیه السلام است، پسر امام علی علیه السلام که گفتی می‌شناسی… امام علی علیه السلام در نجف است، هر سال، چهل روز بعد از شهادت امام حسین علیه السلام (پسرش)، مردم از سراسر جهان، از نجف تا کربلا پیاده می‌روند به زیارت، بیش از ۲۰ میلیون نفر مسیری بیش از ۸۰ کیلومتر را. هرچه می‌گفتم: بیشتر به وجد می‌آمد… ۲۰ میلیون!! هر سال!! ۸۰ کیلومتر!

گفتم: «فقط باید خودت تجربه کنی» دست روی قلبش گذاشت و گفت: «می‌دانم… چیزی بر این اثر می‌گذارد…»

اینکه می‌گویند امام رضا علیه السلام برات کربلا می‌دهد واقعاً درست است، دفعه پیش رفتیم زیارت خودش، این بار زیارت جدش. بعید است اجازه بدهند روحمان برود، اما جسممان را نبرند. اللهم ارزقنا… این گذشت تا اینکه شبی «نرجس داستان ما» درب خانه ما را زد و مفصل ما را شرمنده کرد… شب نیمه ماه مبارک رمضان، شب میلاد دومین امام قلبم، کریم آل طاها، برایمان افطاری مفصلی آورده بود…

کمی بعد و در جواب محبت او که پیش دستی کرده بود، السابقون السابقون شده بود و چند شب پیش ظرف‌هایی پر از غذا درب منزل ما برای افطار آورده بود. خداوند توفیق داد ظرف‌هایش را پس دهم. شله زرد، فرنی، آبنبات هل‌دار و خرمای گردویی در سینی و در کنارش چلو خورش کرفس.

دستم را گرفت، به داخل خانه‌اش برد و خواست تک‌تک توضیح دهم هر کدام اسمش چیست و چگونه درست کرده‌ام. توضیحات که تمام شد، بی‌اندازه ابراز خوشحالی کرد و مرا باز هم شرمنده لطفش نمود. نمک‌گیر هم شده بودیم. به قندانی که برایش هدیه برده بودم اشاره کرد. قندهای داخلش را نشان داد و گفت، شب قدر به همه آن‌ها دعا خوانده… لبخندی عمیق زدم و گفتم: ‌من هم برای تبرک دوتا برداشتم.

گفتم: دعایم کن…

گفت: از صمیم قلب دعایت می‌کنم…

روبوسی کردیم و با تبریکات پیشاپیش عید سعید فطر از منزلش بیرون آمدم.

الحمدلله الذی هدانا…

برای مطالعه سایر روایت‌ها و مصاحبه‌های نشریه عین به نسخه چاپی یا الکترونیکی نشریه (طاقچه بی‌نهایت) مراجعه کنید

نشریه عین

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

سبد خرید
ورود

هنوز حساب کاربری ندارید؟

ایجاد حساب کاربری