علمای نویسندگی خلاق بر این باورند که تمام نوشتههای موجود در عالم را میتوان به دو قسمت تقسیم کرد: داستانها و ناداستانها. همه ما میدانیم داستان چیست اما ناداستان واژهای است که روزهای اوجش را میگذراند. در کلمه ناداستان، یک نفی وجود دارد، یک اثبات. «نه» به خیال و «آری» به قصه. ناداستان چیزهای زیادی را از برادر بزرگترش به ارث برده. تعلیق، قوس روایی، پیرنگ، شخصیت و ژنهایی دیگر. اما یک کروموزوم کم دارد. کروموزومِ خیال. در ناداستان خیال حضوری ندارد، درست بالعکس داستانها که ما را به جایی میبرند که وجود ندارد و از اتفاقاتی صحبت میکنند که تنها در ذهن نویسنده اتفاق افتاده، ناداستانها در مکانها و زمانهای واقعی میگذرند و قصهشان قطعاً یکبار در گوشهای از دنیا واقعیت یافته است.
ناداستان زیرشاخههای زیادی دارد:
تاریخ:
شرح اتفاقات و رخدادهای گذشتگان، اولین و واقعگرایانهترین ناداستانِ تاریخ است. شهید مطهری (ره) تاریخ را اینگونه تعریف میکند:
«علم به وقایع و حوادث و اوضاع و احوال انسانها در گذشته، در مقابل اوضاع و احوالی که در زمان حال وجود دارد.»[۱]
هرودوتسِ[۲] یونانی را اولین مورخ میدانند. او اولین ناداستاننویس تاریخ هم هست. در حدود سال ۴۲۵ قبل از میلاد، هرودوتس اثر بزرگ خود را منتشر کرد: گزارشی طولانی از جنگهای یونان و ایران که او آن را «تاریخ[۳]» نامید.
ابوالفضل بیهقی که حتی غیر از مورخ بودن یکچند نیز دبیر دیوان رسایل سلطان غزنوی بود، در آخر عمر به زندان افتاد، فقط به خاطر مهر یک زن! ابواسحاق صابی مورخ دیالمه هم به زندان افتاد و اسکندر هم مورخش، کالیس تنس را به دست جلادش سپرد و در ذکر و سنای اسکندر از زبان کالیس، چهها که نقل نشد.[۴] به نظر میرسد تاریخنگاری شغل محبوب و درآمدزایی نبوده و امروز هم نیست.
بیهقی در بخشی از کتابش آورده است: «و حسنک قریب هفت سال بر دار بماند چنانکه پایهایش همه فرو تراشید و خشک شد چنانکه اثری نماند، تا به دستوری فرود گرفتند و دفن کردند، چنانکه کس ندانست که سرش کجاست و تن کجاست. و مادر حسنک زنی بود سختجگر، او را چنان شنودم که در سه ماه این حدیث پنهان داشتند، چون بشنید جزعی نکرد و چنانکه زنان کنند، بلکه بگریست به درد چنانکه حاضران از درد او خون گریستند. پس گفت: «بزرگا مردا که این پسرم بود؛ که پادشاهی چون محمود این جهان بدو داد و پادشاهی چون مسعود آن جهان.» و ماتم پسر سخت نیکو بداشت، و هر خردمند که این بشنید بپسندید، و جای آن بود.»
تاریخنگاری در دنیای معاصر صورتهای جدیدی به خود گرفته است. از مستندنگاری گرفته تا تاریخ شفاهی و روایت پیشرفت. همه در نهایت به نقل تاریخ بازمیگردند اما در روش جمعآوری و انتشار دادهها متفاوتاند. از مطرحترین کتابها در حوزه مستندنگاری میتوان به خاک کارخانه نوشته خانم شیوا خادمی اشاره کرد که سال ۱۴۰۳ در جشنواره ادبی جلال برگزیده شد. خاک کارخانه روایتی از پارچههای ناتمام چیتسازی بهشهر و سرگذشت آخرین کارگران را در دل خود دارد. همچنین کتاب عملیات احیا برنده سال ۱۴۰۲ این جشنواره بود. عملیات احیا، روایتی از صعود یک مجموعه دانشبنیان به قلۀ دانش و فناوری را بیان میکند و در دسته کتابهای تاریخ شفاهی و روایت پیشرفت قرار دارد. کتاب «میثاق این دل»، خاطرات شکلگیری هیأت میثاق با شهدا (سالهای ۱۳۸۱ تا ۱۳۹۲) نیز در قالب تاریخ شفاهی در مؤسسه احیاء امر به چاپ رسیده است.
زندگینامه و خودزندگینامه[۵]:
هسته هر زندگینامه را داستان زندگی واقعی زندگی یک نفر تشکیل میدهد. مرده یا زنده فرقی نمیکند. زندگینامهنویسی، ریشه در تاریخ دارد. این تاریخ یا از طریق مصاحبه با افراد زنده به دست میآید یا از آنچه در کتب تاریخی موجود است. زندگینامه، بخشهای کلیدی زندگی فرد را شرح میدهد که به هویت او شکل دادهاند. این شاخه از ادبیات در اصل با کتاب «زندگیهای موازی»[۶] به قلم «پلوتارک»[۷] شکل گرفت. پلوتارک در کتاب خود به شرح زندگانی بیست و سه تن یونانی و بیست و سه تن رومی در کنار یکدیگر پرداخت و هم او بود که میان زندگینامه و تاریخ فاصله گذاشت. در ادبیات کهن ایران، از زندگینامه با عنوان تذکرهنویسی و سیره یاد میشود. مانند شاهکارهای تذکره الاولیاء از فریدالدین ابوحامد محمد عطار نیشابوری و نفحات الاُنسِ نورالدّین عبد الرّحمن بن احمد بن محمد جامی.
خودزندگینامه، زندگینامهای است که فردی درباره خودش مینویسد. کسی که زندگینامه فرد دیگری را مینویسد، زندگی سوژه را از بیرون میبیند، آن را ثبت میکند و با توجه به اسناد و مدارک، تفسیری از آن ارائه میدهد. در خودزندگینامه، نویسنده از زندگی خودش مینویسد. البته نویسنده در اینجا با دو زندگی مواجه است. یکی زندگیِ آن خودی است که دیگران میبینند یعنی شخصیت اجتماعی و تاریخی فرد، ظواهر شخصی و ارتباطاتش. خودِ دیگری هم وجود دارد که فقط همان شخص تجربهاش میکند؛ خودی که از درون حس میشود و نویسنده نمیتواند از آن بیرون بیاید.[۸]
هاروکی موراکامی خودزندگینامهای به نام «از دو که حرف میزنم از چه حرف میزنم» نوشته و در آن از نسبت دویدن و نوشتن با زندگیاش صحبت میکند. او میگوید: یک روز که بر روی چمنها خوابیده بودم و بیسبال تماشا میکردم، به این نتیجه رسیدم که باید رمان بنویسم و اولین رمانم را نوشتم. او همزمان دویدن را هم شروع کرده و تا زمان چاپ کتاب (سال ۲۰۰۶) در ۲۶ ماراتن شرکت کرده است! خودزندگینامه هیتلر، نبرد من، نیز در ایران به شدت معروف است. این سبک در میان نویسندههای ایرانی طرفدار چندانی ندارد.
مموآر[۹] (خاطرهپردازی):
بر خلاف خودزندگینامه، نویسنده در مموآر، فقط به گوشهای از زندگیاش میپردازد. البته گوشهای مهم. نویسنده پا را فراتر از ذکر خاطرهای صرف از زندگی میگذارد و معمولاً یکی از مضامین روحی خود را شرح میدهد. مضمون روحی آن اتفاق، کار یا مفهومیست که جزئی از ابعاد وجودی نویسنده شده. مثلاً مادرانگی یکی از مضامین روحی همه زنان ایرانیست. روضه، نویسندگی، سفر، بیماریهای خاص مثل سرطان و هر چیز دیگری که اثری بازگشتناپذیر روی زندگی فرد گذاشته، میتواند مضمون روحی او باشد. مضمون روحی، تکرارشونده و بخشی از تاروپود ماست. در یک خاطرهنویسی خوب، یک یا چند مورد از مضامین روحی به ستون فقرات روایت تبدیل میشوند.
سفرنامه:
اولین سفرنامهها در دفتر خاطرات و یادداشتهای شخصی ثبت میشدند. یعنی روایتهای دست اول محققان، جغرافیدانان و کاوشگرانی که اغلب این نوع ادبیات را برای اهداف علمی مینوشتند، نه برای مصرف عمومی. با این حال، در اواخر قرن سیزدهم، مارکو پولو[۱۰] کتاب «سفرهای مارکو پولو»[۱۱] را منتشر کرد و چهره ادبیات سفر را برای همیشه تغییر داد. میتوان گفت سفرنامه، یک خاطرهپردازی است از سفر که نویسنده دیدهها، شنیدهها، تجربیات، رخدادها و احساساتش درباره سرزمین جدید را بیان میکند.
ابن بطوطه سفرنامهاش را اینگونه شروع میکند: «روز پنجشنبه، دوم ماه رجب سال ۷۲۵، بقصد حج و زیارت قبر پیغمبر – که والاترین درود و سلام بر او باد – یکه و تنها از زادگاه خود «طنجه» بیرون آمدم. نه رفیقی بود که با او دمساز باشم و نه کاروانی که با آن همراه گردم. میل شدید باطنی و اشتیاقی که برای زیارت آن مشاهد متبرکه در اعماق جانم جایگزین بود مرا بدین سفر برانگیخت. دل بر هجران یاران نهادم و بسان مرغی که از آشیان خود جدا افتد از وطن دوری گزیدم…»[۱۲]
از جمله سفرنامهنویسهای معاصر میتوان به رضا امیرخانی اشاره کرد که سفرنامهای از افغانستان «جانستان کابلستان» و کره شمالی با نام «نیمدانگ پیونگیانگ» منتشر کرده است. محمد دلاوری نیز در کتاب «۹۷۶ روز در پسکوچههای اروپا» خاطراتش از زندگی در بلژیک را نوشته. دو سفرنامه پرفروش «کاهن معبد جینجا» و «عربیکا» نیز از وحید یامینپور منتشر شده است.
جستار[۱۳]:
نه داستان است نه مقاله. معمولاً بسیار کوتاهتر، غیرنظاممندتر و غیررسمیتر از پایاننامه یا مقاله است و با دیدگاهی محدود و شخصی به موضوع خود میپردازد. در اواخر قرن شانزدهم، شکل انعطافپذیر، عمداً بیخیال و همهکاره مقاله توسط نویسنده فرانسوی میشل دو مونتنی[۱۴] به کمال رسید.
مونتنی بیست سال از عمر شصتساله خود را صرف نگارش کتاب تتبعات کرد. او نخستین کسی است که اثر خود را «Essais» نامید. او با این انتخاب تأکید کرد که نوشتههایش تلاش یا کوششی هستند برای بیان افکار و تجربیات شخصی خود و از مقاله به عنوان وسیلهای برای خودشناسی استفاده کرد. «Essais» او که در شکل نهایی خود در سال ۱۵۸۸ منتشر شد، هنوز هم در میان بهترینها در نوع خود محسوب میشود. این اثر نه گردآوری است نه شرح، نه درس و اندرز، نه کلمات قصار و نه اخلاقیات؛ زندگینامه مؤلف هم نیست چون جریان حوادث عمر نویسنده را گزارش میکند. اعترافات به شیوه قدیس آوگوستیونس یا اثر روسو هم نیست. آن را خاطرات یا یادداشتهای روزانه هم نمیتوان شمرد. اثری تخیلی هم که دگرگونسازنده واقعیت باشد نیست.
شاید بتوان گفت جستار، از هر دری سخنگفتن و به قول خود مونتنی، «از این شاخ به آن شاخ پریدن» است. کاری که در آن نویسنده مقصودی جز وصف خویش ندارد یعنی جز این نمیخواهد که با صداقت تمام – «به تکلف و تصنع» – واکنشهای مردمی «شریف» را در قبال اندرزهای مصنفان کهن یا هزاران حکایتی که خوانده همچنین در قبال رسوم و عادات یا رویدادهای روزگار خویش و هرآنچه به تجربه مستقیم او درآمده به ما بنمایاند.[۱۵]
بخشی از تتبعات: «… اما میبایست برای نویسندگان ابله و بیمصرف مقررات منع قانونی در کار باشد همچنان که برای ولگردان و بیکارگان هست. با این قوانین من و صد تن چون من رانده میشدیم و مردم از ما آسوده میشدند. این را از مزاح نمیگویم. هرزهنویسی ظاهراً نشانه عصر آشفته است…»[۱۶]
از شاهرخ مسکوب، جلال آلاحمد، عبدالحسین زرینکوب، احمد اخوت، محمدابراهیم باستانی پاریزی و وحید جلیلی به عنوان ماهرترین جستارنویسهای ایرانی میتوان نام برد.
جستارها با توجه به قالب و نوع موضوعاتی که به آنها میپردازد، به انواع مختلفی تقسیم میشوند که دو مورد از رایجترین آنها را ذکر میکنیم:
جستار روایی[۱۷]:
نویسنده در جستار روایی، رویدادی را که از سر گذرانده روایت میکند و تجربهاش را از دیدگاه شخصی خود توصیف میکند. در جستارهای روایی، تأکید نهچندان بر خودِ خاطره و روایت، بلکه بر نحوه توضیح آن است. از تجربیات قابل توجه تا تجربیات پیش پا افتاده، همه میتوانند موضوع جستار روایی قرار بگیرند. یک داستانپردازی خوب از یک خاطره نهچندان جذاب، شاهکار میسازد. نویسنده در جستار روایی بررسی میکند که چگونه رویدادهای خاص بر احساسات، باورها و دیدگاه او نسبت به زندگی تأثیر گذاشتهاند. به عبارت دیگر جستار روایی تجربهای را نشان میدهد که به شکلی نویسنده را تغییر داده است. تغییری درونی، چیزی تازه که در مورد خودش کشف کرده.
نمونههای جستار روایی را میتوانید در مجموعه جستار روایی نشر اطراف بخوانید.
جستار برقآسا[۱۸] (ناداستانک):
کوتاه است، جداً کوتاه: بین ۵۰۰ تا ۱۰۰۰ کلمه. در این تعداد، هیچ کلمهای نمیتواند زائد باشد. پایان یک جستار برقآسا خیلی مرتب به نظر نمیرسد، اما باید چرخش روایی رضایتبخشی ارائه دهد. جستارهای برقآسا ممکن است شامل یک یا دو حکایت باشند، اما خاطره نیستند. همچنین آنها «دلنوشته» هم نیستند. پیام یا احساسی قوی را در تعداد کلمات محدودی منتقل میکنند و مثل مشتی محکم، بینشهای فردی نویسنده را به صورت مخاطب میکوبند. اصلیترین ویژگی این قالب، توانایی در انتقال ایدهها یا احساسات پیچیده در یک بسته فشرده است.
مجله برخط برویتی به طور تخصصی در حوزه جستار برقآسا کار میکند. همچنین نشر اطراف کتابی به نام «به زبان مادری گریه میکنیم» منتشر کرده که شامل ۸۲ جستار برقآسا به قلم فابیو مورابیتو با ترجمه خانم شوشتری است. یکی از این جستارها به نام «سرت را پایین بینداز و بنویس» را با هم بخوانیم:
«معلمی داشتم که وقتی برایمان قصه میخواند، دور کلاس راه میرفت. کتاب را باز میکرد و توی دست راستش میگرفت. دست چپش را توی جیب شلوارش نگه میداشت، مگر وقتهایی که میخواست کتاب را ورق بزند. هر بار هم که دست چپش را از جیبش بیرون میآورد، فرصت را غنیمت میشمرد و یک پسگردنی نثار بچههایی میکرد که سر کلاس وراجی میکردند یا از پنجره بیرون را دید میزدند. البته اگر هم جرم دانشآموزی سنگینتر از این حرفها بود، معلممان روخوانی را قطع میکرد و کتاب را از این دست به آن دست میداد تا با دست راستش که زور بیشتری داشت پسگردنی وحشتناک و جانانهای به بچه بختبرگشته بزند.
هنوز قیافهاش جلوی چشمم است که با آن کتوشلوار خاکستری و رنگورورفته همیشگی لابهلای نیمکتها راه میرود. عادت او – آنطور که کتاب باز را یکدستی میگرفت و دست دیگرش را در جیب شلوار پنهان میکرد – درستوحسابی به من فهماند که کتاب چیست. دستی که پسگردنی میزد و در جیب شلوار پنهان میشد همان دستی بود که کتاب را با ظرافت و دقت ورق میزد. مردی که در برابر ما قدرتی مهیب و مطلق داشت، وقتی کتاب به دست میگرفت انگار دگرگون میشد. لطیف میشد و لطافتش صدا و حالت چهرهاش را تغییر میداد. به چشم میدیدیم که کتاب، این چیز نسبتاً ساده، چه تأثیری روی آدمها میگذارد. دگرگونی معلممان بیشتر از قصهای که برایمان میخواند مسحورمان میکرد.
با این حال هیچکس نمیتوانست خودش را مصون و در امان بداند. وقتی معلممان دستش را از جیبش بیرون میآورد تا کتاب را ورق بزند دوباره همه از ترس میلرزیدیم. دستش آماده فرود بر سر بچهای بیخبر از همهجا چند ثانیه در هوا منتظر میماند. اگر افسون قصه جلادمان را مفتون کرده بود، این مکث بسیار کوتاه میشد. اما اگر قصه کمجان بود، مکث دستش به شکلی خطرناک طولانی میشد.
از یک منظر، این تجربه درس ماندگاری درباره اهمیت خوبنوشتن به ما داد چون گاهی یک قصه یا حتی یک جمله خوب میتوانست از پسگردنیهای هدفمند معلم نجاتمان دهد. به این ترتیب یاد گرفتیم که راهورسم نوشتن این است که زیر سایه تهدید دائمی فیزیکی پشت میزی زمخت و ناراحت بنشینی، سرت را پایین بیندازی و خداخدا کنی که تکتک جملههایت نجاتبخش باشند. اما متأسفانه این روزها در بیشتر کارگاههای نویسندگی به آدمها میگویند بیترس بنویسند و سرشان را بالا بگیرند.»[۱۹]
در «عینک»، مجله مجازی عین، بخشِ «در عین واقعیت» برای ناداستانها تعریف شده است. «در عین واقعیت» همه انواع ناداستانهای یادشده را پوشش میدهد، البته اگر حرفهای خیلی جدی و مهمِ بدونِ قصه دارید، باید «در عین جدیت» بنویسید. اگر چاشنی متن شما خیالپردازی و داستانپردازیست، «در عین خیال» جای شماست.
[۱] جامعه و تاریخ، مرتضی مطهری، ص ۶۷.
[۲] Herodotus
[۳] historie
[۴] عبدالحسین زرینکوب، تاریخ در ترازو، ص ۱۰.
[۵] Biography & Autobiography
[۶] Parallel Lives
[۷] Plutarch
[۸] سدونی اسمیت، ترجمه رؤیا پورآذر، ادبیات من، ص ۳۳.
[۹] Memoir
[۱۰] Marco Polo
[۱۱] The Travels of Marco Polo
[۱۲] سفرنامه ابن بطوطه، ج۱، ص ۵۱
[۱۳] Essay
[۱۴] Michel de Montaigne
[۱۵] میشل دو مونتنی، ترجمه احمد سمیعی، تتبعات، ص ۲۵
[۱۶] همان. ص ۲۲۴
[۱۷] Narrative Essay
[۱۸] Flash Essay
[۱۹] فابیو مورابیتو، ترجمه مکرمه شوشتری، به زبان مادری گریه میکنیم، ص ۲۲
