راهنما زد و گوشهای از خیابان ماشین را متوقف کرد. فکر و خیال از اینکه چه کند، اجازه رانندگی را به او نمیداد. چند باری هم با بوق و سر و صدا و دشنام بقیه فهمیده بود که دارد بد رانندگی میکند. بههمریخته و آشفته از ماشین پیاده شد و کنار پیادهرو نشست و در فکر عمیقی فرو رفت. انگار فارغ از همه ماجراهای عالم، دیگر نه هیچ میشنود و نه هیچ میبیند.
امیر از صبح امروز که جواب آزمایش پارسا پسرش رو پیش دکتر متخصص برده بود، همه فکر و ذکرش به هم ریخته بود. دکتر گفته بود: «همونطور که قبل از آزمایش هم گفتم، تورم پهلوی پارسا مربوط به تودهای متراکم و متأسفانه بدخیمه که باید خیلی زود عمل بشه.» حالا او مضطر مانده بود که این خبر را چگونه به خانمش مریم بگه. مریم خودش تازه از بیماری سختی خلاص شده. چهار سال درگیری با سرطان غدد. اگر به مریم بگوید… نه! اصلاً نمیتواند فکرش را بکند. پارسا را خدا بعد از گذشت ده سال از زندگی مشترکشان به آنها عطا کرده است. اصلاً آنها بچهدار نمیشدند تا اینکه با ارشاد یکی از اهل معرفت با ذکر و توسلی به حضرت رضا (صلوات الله علیه)، خدا پارسا را نصیبشان کرد. حالا اما پارسای ۹ ساله…
دائم میرفت تو فکر و لحظاتی غرق دهها حدس و گمان میشد و باز بیرون میآمد و میماند که چه کند. دکتر برگه «بستری در بیمارستان» را نوشته بود. این یعنی فرصت محدود است اما او مانده چگونه به مریم بگوید؟ اصلاً بگوید؟ یا نگوید؟ اگر نگوید، چه کند؟ اصلاً مگر میشود به مریم نگوید؟ اگر خدایی نکرده اتفاق بدی بیفتد، مریم او را متهم نمیکند که چرا به من نگفتی؟
همینطور نوبت به نوبت این فکرها و خیالها در ذهنش مثل یک تبلیغ تکراری هی میآمد و هی میرفت و او بیجواب و مات و مبهوت مانده بود.
***
خیلی تلاش کرد بلیت قطار بگیرد، نمی شد تا اینکه با توصیهای، نذری برای دختر شهید مدافع حرم کرده بود، یهو یه کوپه خالی گیرش آمد… مریم خوشحال از اینکه به پابوس حضرت رضا میروند، داشت پارسا را آماده میکرد تا شب سه نفری با قطار به مشهد بروند. عصر که امیر وارد خانه شد، مریم زود دوید استقبال و سلام و علیک کرد: «ممنونم که به فکر بودی و زود مرا مهمان امام رضا علیه السلام کردی. خیلی خوشحالم کردی امیر جان! راستی! چرا اینقدر چند روزه دمغی و تو خودتی؟ یه ذره از فکر کار و بار بیا بیرون، بذار این دو روز که داریم میریم پابوس، خوش بگذره.» امیر نگاهی به مریم انداخت و انگار تازه مشغول هجیکردن حرفهای او است. گفت: «حتماً حتماً… اصلاً کار و بار چیه؟… میخوایم بریم برای عرض تشکر از این همه لطف…» و سعی کرد خودش را خوش و خرم نشان دهد. پارسا هم از اتاقش به جمعشون اضافه شد و سلام کرد: «بابا! کی باید بریم سمت ایستگاه راهآهن؟» و جواب شنید: «دو ساعت دیگه بریم خوبه ایشالله.» بعد پارسا دستی به پهلوش گرفت و ادامه داد: «راستی بابا! هنوز پهلوم درد میکنهها، بعضی وقتها میگیره ول هم نمیکنه…» اینطور که گفت، رنگ امیر زرد شد و یهو از سرخوشی ظاهری رسید به یک دلگرفتگی عمیق… سعی کرد خودش را جمع کند. پرسید: «درد داری بابا؟!… ایشالا چیزی نیست و زود خوب میشی. دکتر اون دفعه گفت شاید سرما خورده باشی. ایشالا زود خوب میشه.» مریم از اون طرف گفت: «راستی جواب آزمایش پارسا رو گرفتی؟ تاریخش مال دیروز بودا!» امیر دستپاچه شد و گفت: »دیر نمیشه برمیگردیم از مشهد، میرم میگیرم…»
***
توی قطار، بدترین لحظات امیر رقم میخورد. چرا که مجبور بود تو یه کوپه سه چهار متری تا صبح رودرروی مریم باشه. انگار رازی که توی دلشه قد و قوارهاش اینقدر بزرگه که اصلاً سایزش به این کوپه نمیخوره. اصلاً اگه این راز بیاد تو، کوپه میترکه، از بس جا کمه و همه چی چشم تو چشمه. به هر صورتی که بود، امیر برای دو سه ساعت قبل از خواب با ترفندهای مختلف خودش را مشغول کرد و بعضاً هم با انداختن یه حرف بیربط، سعی کرد که فضا نرود به سمتی که طاقت و توانش را ندارد… هر بار هم به یه خلسه و سکوت میخورد، میرفت تو فکر و هزار جور فکر و خیال میاومد تو ذهنش. یه بار هم رفت که به مریم بگه ولی باز نتونست خودش رو راضی کنه… مریم با هزار سرخوشی و سرور داره میره مشهد برای تموم شدن بیماری سختش، حالا، با یه خبر، همه درد عالم آوار میشه روی سرش…
آخر شب توی کوپه، مریم و پارسا خوابیدند و امیر تنها موند با ذهن مشوش و آشفتهاش. حتی نمیدونست این کار که داره میکنه و اقلاً چند روز بستریشدن پارسا رو با این سفر عقب میندازه، بعداً چجوری فاکتور میشه… ولی او تصمیمش رو گرفته بود که بره و از بزرگواری که واسطه اومدن پارسا به زندگیشون شده کمک بخواد و دست به دامنش بشه…
***
توی حرم، مشغول خواندن زیارتنامه بود. پارسا هم محو شلوغی و هیاهوی مردم. یه خرده که گذشت آدمها و کارهاشون برای پارسا تکراری شد و ابراز خستگی کرد و کمی بعد هم شروع کرد نق زدن که: «بابا بسه دیگه بریم یه ذره بگردیم…» باباش هم هی پارسا رو آروم میکرد و دعوت به صبر. ولی بچهس دیگه کمی آروم میشد بعد باز دوباره نق میزد. وقتی پارسا دید باباش مشغوله وگوش نمیده، ناراحتیش رو طور دیگهای رسوند. شروع کرد دستش رو روی زمین حرم مالیدن و تمیز کردن زمین… دو سه دونه برنج هم افتاده بود روی زمین، اونا رو هم برداشت و خورد. باباش این صحنه رو دید و خیلی ناراحت شد. گفت: «پارسا! این چه کاریه بابا! این زیر پای هزار تا آدم رفته، معلوم نیست چقدر کثیفه؟ اونوقت تو برش داشتی و میخوریش؟»
پارسا هم با ناراحتی جواب داد: «آخه گشنمه و شما هم همهش مشغول کار خودتی. اومدیم سفر یا اومدیم همهش دعا و گریه و… من خسته شدم بابا.»
باباش هم با ناراحتی خاصی بهش جواب داد: «همینو به امام رضا بگو…» و بعد خواندن دعا را ادامه داد. پارسا هم رو کرد به ضریح و گفت: «امام رضا! من خسته شدم و بابام ولکن نیست.»
دو سه نفری که اطرافشون بودند، برگشتن اینا رو نگاه کردن. بابا به پارسا گفت: «کارت خوب نبود… باشه بلند شو بریم. عصر که خوابیدی دوباره خودم تنهایی میام…» و با ناراحتی سلام دوبارهای به حضرت داد و برگشتند…
***
دکتر بالای تخت پارسا، مشغول بازبینی آخرین آزمایشها بود تا وقت عمل رو تعیین کنه. چند بار برگههای آزمایش و سونوگرافی رو ورق زد و باز برگشت اول… انگار یه چیزی تو آزمایشها با بقیه نمیخونه. از سرپرستار خواست کل پرونده رو بده… همه سوابق رو هم ورق زد و با دقت تمام همراه با چاشنی حیرت همه چیز رو وارسی کرد. بعد از بالای عینک به پدر و مادر پارسا نگاه کرد و گفت: «مشهد بودید یا عتبات؟!»
****
برای مطالعه سایر روایتها و مصاحبههای نشریه عین به نسخه چاپی یا الکترونیکی نشریه (طاقچه بینهایت) مراجعه کنید
https://taaghche.com/book/232316
