خورشید من، از پشت نخل‌ها طلوع نکرد

بغض چنگ انداخته بود توی گلویم. لبم را به دندان گرفتم تا زبان به گلایه باز نکنم. پرده اتوبوس را کنار زدم. میان بوق ماشین‌ها و صدای خشدار شوفر که از ته حلق داد می‌زد؛ خسروی، خسروی، چشم دوختم به نخل‌ها. اینبار اما برگ‌های سوزنی و خرماهای نارس آویزان بهشان، به چشمم نمی‌آمدند. قلبم چیزی را می‌خواست که پشت نخل‌ها بود. ترافیک سنگین شده بود و حرکت لاک‌پشتی ماشین‌ها، آشوب دلم را بیشتر می‌کرد. پسرک را توی بغلم جا دادم و نوازشش کردم. لالایی غمگینی را دم گرفتم. اتوبوس آرام از روی پل بالا می‌رفت و توی دلم غوغا به پا می‌کرد. پلک نمی‌زدم که حتی به اندازه چشم به هم زدنی، دیدنش را از دست ندهم. شاید هم به خاطر این بود که اشک‌هایم راه باز نکنند و رسوایم نکنند. چشم‌هایم می‌سوختند و پلک‌هایشان را طلب می‌کرد‌ند. پشت نخل‌ها، ساختمان‌های چندین طبقه مثل میخ توی زمین کوفته شده بودند. با شکل‌های جور وا جورشان  تلاش می‌کردند حواسم را از خورشیدم پرت کنند. اتوبوس با همان سرعت اعصاب‌خردکنش، از شیپ پل پایین رفت. چشم‌هایم را بستم. داغی اشکی که روی گونه‌ام افتاد، جگرم را سوزاند.

گفت: «یه پل دیگه‌ هست، شاید از اونجا ببینیش.»

لبخند ساختگی نشاندم روی صورتم. پرده‌ اتوبوس را رها کردم. سرم را به صندلی تکیه دادم. چشم‌هایم را بستم و همه‌ این چندسالی که سختیِ مسیر را به جان خریده بودم، اما جز نگاهی گذرا از روی پل، چیزی نصیبم نشده بود، از خاطر گذراندم. باد سرد کولر می‌زد توی صورتم. قطره‌های عرق روی گردنم یخ می‌کردند و تنم مور مور می‌شد. اما حرارت قلبم کم نمی‌شد. یادم آمد توی یکی از مجالس روضه،  سخنران از حضرت عباس می‌گفت. خیلی قبل‌تر از عاشورا. لقب ایشان باب الحوائج بود. چون بابی بودند برای دیدار خورشید. هرکه می‌خواست حضرت عشق را ملاقات کند، باید به ایشان متوسل می‌شد. دوباره بغض توی گلویم لانه کرد.

زیر لب نالیدم: «می‌فهمم هنوز لیاقت دیدارش را ندارم. همین که اذن داده بیام کربلا از سرمم زیاده. اما تو که بامعرفت‌ترین عموی دنیایی، منه بی‌لیاقتو، قبول کن.»

با صدای فیس باز شدن در اتوبوس از فکر و خیال بیرون آمدم. راننده دستش را توی هوا تکان می‌داد و بلند چیز‌هایی به عربی می‌گفت. شوفر دوباره داد زد؛ خسروی‌‌ و به سمت راننده شانه‌هایش را بالا انداخت. گیج شده بودم. نمی‌فهمیدم چه خبر است. راننده فرمان را پیچاند. دور زد توی خیابانی شلوغ که سمت راستش جدا شده بود برای زائر‌ها. زن‌ها، بچه‌ها و مردهایی که می‌دویدند به سویی. رد مسیرشان را گرفتم. گلدسته‌ای طلایی رنگ از میان ساختمان‌های خاکستری خودنمایی می‌کرد. قلبم مثل پرنده‌ای که توی قفس گیر کرده بال‌بال زد. خون بیشتری تولید کرد و جان دوباره‌ای بخشید به تن خسته‌ام.

سرم را برگرداندم. نگاهم از گلدسته‌ها کش آمد تا صورتش. اخم‌هایش را توی هم کشیده بود. پرسیدم: «چرا دور زد؟ داریم برمی‌گردیم سمت حرم.»

گره‌ ابروهایش باز شد. چشم ریز کرد به سمت افقی که نگاه می‌کردم. خندید: «فکر کنم امام حسین نمی‌خوان بریم. راننده توی خیابونای اطراف حرم می‌چرخه تا مسافر پیدا کنه.»

خجالت می‌کشیدم سؤال بعدی را بپرسم. خجالت هم دارد که از نزدیک، گلدسته‌ها را ندیده باشی و ندانی کدام برای خورشید است و کدام برای باب خورشید.

نم اشک را از روی مژه‌هایم برداشتم. با صدایی که خودم به زور می‌شندیم پرسیدم: «گلدسته‌های حرمه حضرت عباسه؟»

خیره به گلدسته‌ها سر تکان داد. پسرک را کنارم نشاندم. تکیه‌ام را از صندلی گرفتم. دوست داشتم مثل وقتی آجرهای خانه‌سازی و ماشین کوچولوهای بچه‌ها را از روی قالی جمع می‌کنم، دست ببرم و ماشین‌ها و ساختمان‌ها را از روی زمین بردارم. راه را باز کنم و خودم را بیندازم توی آغوش حرم. انگار حرف دلم را خواند. از جایش بلند شد. گفت: «بچه‌ها رو بردار بریم. پیاده می‌ریم یه سلام از نزدیک بدیم. تا اون موقع اتوبوس هم رسیده بهمون.»

به چیزی که گوش‌هایم می‌شنید شک داشتم. از پنجره بیرون را نگاه کردم. آسفالت زیر پای زائرین موج برمی‌داشت و خبر از گرمای شدید هوا می‌داد. هم‌سفرهایمان توی اتوبوس بودند و اگر گم‌شان می‌کردیم، مکافات می‌شد. آب دهانم را قورت دادم. همیشه این شک‌ها کار دستم می‌دادند.

چند پله پایین رفت و پشت در ایستاد. سرش را به پایین تکان داد:« دِ بیا»

فکرها را پس زدم. پسرک را بغل گرفتم و دست دخترک را گذاشتم توی دستش. در اتوبوس باز شد. سوز گرما، پوست گونه‌هایم را سوزاند. جلوتر، دوید تا راه باز کند. قطره‌های عرق روی صورتم سر ‌خوردند و روبند را خیس کردند. نفس داغم به سختی بالا می‌آمد و برنمی‌گشت. خیابان آب پاشی شده بود و پاهایمان توی گِل شلپ شلپ ‌می‌کرد. گیت‌های بازرسی شلوغ بود. خادم‌ها حین گشت، به نرده‌ها ضربه می‌زدند و «اَبَد وَالله ما نَنسیٰ حُسینا» می‌خواندند. بعد از هر گیت، پیدا کردن او و دخترک دلهره‌ای می‌انداخت به جانم. پایم لنگ می‌زد. تشر زدم: «پای لعنتی الان وقت بازی درآوردن نیست. باهام راه بیا.» از این پاها زیاد کار کشیده بودم‌ اما هنوز کارهای زیادی باقی بود. دخترک آب طلب ‌کرد. وقت ایستادن نبود. باید از دست خود سقا آب می‌گرفتیم. قدم‌هایم را کوتاه ولی تندتر کردم. از لابه‌لای زائر‌ها سر ‌دواندم. گلدسته‌ها نزدیکتر شده بودند و گنبد طلایی، آسمان را پوشانده بود. دویدم جلو. پلیس‌ها راه را بسته بودند. با باتوم‌هایشان زائر‌ها را پراکنده می‌کردند سمت کوچه‌های اطراف. ایستادم. پسرک را گذاشتم پایین. زانوهایم می‌لرزید. زبان خشکم چسبیده بود به سقف دهانم. ذهنم فریاد می‌زد العطش. من تشنه بودم. همه جانم عطش دیدار داشت. زیر گنبد، کتیبه مشکی بزرگی که با خط قرمز نوشته بود یاقمر بنی‌هاشم، خودنمایی می‌کرد‌. دست ادب گذاشتم. سلام دادم به باب خورشید. به با معرفت‌ترین عموی دنیا‌. به کسی که عاشقی را تمام کرده بود برای معشوق. خیره به گنبد، به کتیبه، به گل دسته‌ها، فکر کردم، عشق چه کلمه مقدسی است‌. ما این کلمه را چقدر راحت برای هرچیزی به کار می‌بریم. خوانده بودم که عشق، از عشقه گرفته شده‌. گیاهی بدون ریشه که وقتی بر درختی می‌پیچد آن را می‌خشکاند.

به خیال من، عشق کلمه‌ای بزرگ‌تر از آن است که برای روابط این دنیایی استفاده‌اش کنیم. برای همسر، بچه‌ها، مادر، پدر و همه آن چیزی که توی این دنیای فانی وجود دارد. فقط آن‌ها هستند که باید عاشقشان شد. که باید بگذاریم عشقشان بپیچد به وجودمان و ذره‌ذره آبمان کند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

سبد خرید
ورود

هنوز حساب کاربری ندارید؟

ایجاد حساب کاربری