نشریه عین شماره هفتم و هشتم– جاکفشی
ابروهایم را نشانش دادم. تا دید گفت: «نه نمیتونی بیای اینجا». تا دیروز که چه عرض کنم تا یک دقیقه پیش هم فکر نمیکردم، این جمله انقدر ناراحتم کند. نوعی احساس خسران، ضرر و پشیمانی نشست روی قلبم. روسریام که همیشه تا نزدیک چشمها پایین میکشیدم به حالت اول برگرداندم: «چرا آخه؟ تتو که اشکال شرعی نداره»
خادم، پشت میز بلند کفشداری امام رضا علیه السلام ایستاده بود. تا دهان باز کرد جواب سؤالم را بدهد، یک جفت کفش زنانهی پاشنهدار روی میز گذاشتند. مجبور شد، برود پیِ گذاشتن کفش توی یکی از قسمتهای سنگی کفشداری. خوب نگاهش کردم. نصف اَبروهایش رفتهبود، زیر مقنعهی سبز که مخصوص خادمها بود. نصفهی دیگرش هم هیچ آرایش و تتویی نداشت.
در تمام مدت دهسالی که اَبروهایم را به خاطر ریختن در دوران شیردهی تتو کرده بودم، حسرت ابروهای طبیعی کسی را نخورده بودم. اما همیشه که در روی یک پاشنه نمیچرخد. جسمِ پلاستیکی گرد کوچکی که رویش شماره دویست و دو بود را روبروی او گذاشت. زن شماره را برداشت و تشکر کرد و رفت. خادم کفشداری امام رضا علیه السلام برگشت و من را که هنوز همانجا ایستاده بودم، دید. خودش را از روی طاقچهی سنگِ مرمر، جایی که کفشها را برای تحویل رویش میگذاشتند، به سمتم جلو آورد، صدایش را آهستهتر کرد: «یکی از شرایط خادمیِ کفشداری امام رضا علیه السلام اینه که هیچ آرایش و هیچ تتویی نداشته باشی. چه اَبرو، چه خط چشم و نه هیچی»
با صدای ناله مانند و محزونی گفتم: «آخه تتو که آرایش حساب نمیشه.» میتوانستم همدردی که در لحنِ خادم بود را حس کنم: «دیگه قانون کفشداریِ حرم اینه.» خادم رفت تا کفش کتانی سفید و سبز نوجوانی که منتظر ایستاده بود را بدهد. نمیدانم چند دقیقه شد که مات مانده بودم روی رفت و آمد کفشها. آنها توی قفسههای سنگی حرم، نفس تازه میکردند تا صاحبانشان با حال خوب زیارت برگردند و آنها را پس بگیرند. حتی به کفشهای نشسته در کفشداری حرم هم حسادت میکردم. با اشاره دستی روی شانهام برگشتم: «مامان پرسیدی؟ چی شد؟» برایش از جاماندنم گفتم و رفتیم سمت ضریح.
هفتهی بعدش دوباره توی صحن حرم بودم و سلام دادم. اما اینبار حرم آقا شاهعبدالعظیم و شهر تهران. توی دلم حسرت خادمی امام رضا علیه السلام مانده بود، اما بهواسطهی وظیفهی مادریام، کمرنگ شده بود. کفشهایم را که جلوی جاکفشی حرم در آوردم، سیل حسرت دوباره هوار شد روی دلم. بیاختیار سمت خادمی که نشسته بود پشت نیم دیوارِ کفشداری رفتم. سرم را پایین آوردم: «سلام ببخشید اگر بخوام خادم اینجا شم باید چی کار کنم؟» خادم مقنعهی سورمهای سرش بود. از روی صندلی بلند شد: «سلام، صبر کن به خانم هاشمی زنگ بزنم بیاد» از حرفی که زدم، پشیمان شدم. جوابشان لابد مثل خادم امام رضا علیه السلام بود. حس کردم نباید خادم دیگری به خاطر من وقت و انرژیاش گرفته شود.
زود و با شتاب به سمتی که تلفن بود و خادم میرفت که زنگ بزند، رفتم: «مزاحم کسی نشید. فقط یه سؤال بود، خودتون اگر جوابشو نمیدونید، اشکال نداره. بعدِ زیارت دوباره میام.»
خادم خندید و گوشی تلفن را از جایش که روی دیوار بود برداشت: «نه اشکالی نداره. خانم هاشمی سَرخادم هستند امروز. الان در حال گشتزنی بین کفشداریای حرماند. میگم زودتر بیان اینجا.» خجالتزده تشکر کردم و گوشهای ایستادم.
دل توی دلم نبود: «نکند وقتی بیاید و ببیند فقط از او یک سؤال سادهی خادم لازم دارید یا نه را میپرسم، پیش خودش بگوید: «همین! برای همین وقت منو گرفتی؟ و لابد بعدش هم میگوید نه. مگر میشود حرم شاهعبدالعظیم با این همه کرامات بی خادم بماند. آن هم خادمی با ابروهایی تتو شده. یکربعی گذشت تا خانم هاشمی آمد. از آنجایی که با همهی خادمهای کفشداری خوش و بِش کرد، فهمیدم خودش هست. رنگ مقنعهاش با بقیه فرق داشت. خادمی که به او تلفن کرده بود من را نشانش داد. ایستاده بودم، کنار سبدهای بزرگ پلاستیکهای دستهدار. سمتم آمد: «سلام، هاشمی هستم.» نمیدانم لحنی که توی همین سه کلمه و یکجمله بهکار برده بود باعث شد، زود با او خودمانی شوم یا خندهی کنج لبش.
با سلام گرمی جوابش را دادم. انگار که از دوستهای قدیمی هستیم. سؤالم را تکرار کردم: «خادم لازم دارید؟» خانم هاشمی کلمه به کلمهاش را لای شوق و ذوقِ جملهی «برکتی که در خادمی حرم هست.» میپیچید و تحویل دلم میداد. چون که اگر با عقلم میخواستم تصمیم بگیرم، تماماً نشد بود. پسرک سهسالهی بازیگوش داشتن مانع بزرگی بود. با وجود او سخت بود، هفتهای یک روز بروم و توی کفشداری حرم، کفش کتانی زائری را تحویل بگیرم و کفش پاشنهدار زائر دیگری را برایش روی پیشخوان بگذارم. پس دلم را دادم به حرفهای خانمهاشمی.
«ببین دخترم شماها که حجابتون خوبه و معلومه ازت که سَر و زبون داری و میتونی حرف بزنی، حیفه که توخونه موندید. بیاید اینجا. خادمی بهونهست؛ با آدمها صحبت کنید. اینجا آدمها دلاشون آمادهی شنیدن حرف حقه.»
کلمه به کلمهاش را قبول داشتم. خداحافظی را زمانی از او کردم که از من قول گرفت حتماً دنبال کار خادمی را بگیرم و ثبت نام کنم. بعد هم دستم را فشرد وخندهی گوشهی لبش را بازتر کرد: «حتماً هم بیا کفشداری. اینجا نیرو کم داریم، جای دیگه نریا دختر»
راه افتادم سمت ضریحی که ثواب زیارتش مثل زیارت دلدارم حسین بن علیست. حرم برایم آشناتر از همیشه بود. انگار فقط حرف زدن در مورد خادمی هم، اینجا را برایم مثل خانهی پدری کرده بود. همانطور امن، همانطور خوشآبو هوا.
برای مطالعه سایر روایتها و مصاحبههای نشریه عین به نسخه چاپی یا الکترونیکی نشریه (طاقچه بینهایت) مراجعه کنید
