عین
شاید روایت بعدی عین،
از جزئیات زندگی شما آغاز شود.
اگر قصهای دارید که باید دیده، شنیده یا دوباره خوانده شود، آن را با خانه عین در میان بگذارید.
با یاد سردبیر شهید مجله عین
دکتر مصباحالهدی باقری
تا زمان بارگذاری کامل شکیبا باشید.
«عین» راوی حسوحال شیرین رفاقت با خداست؛ حالوهوای سفرههای سحری و افطار، قدمبرداشتن در دستههای عزاداری و تماشای تعزیهها، نشاط چراغانی و آبزدن کوچهها، مزهی دلچسب نذری و خوشنویسی با دارچین روی شلهزرد، پناهبردن به دعاهای مادر و اشک پدر در ورودی حرم؛ همهوهمه کاغذ شدهاند و عین را ساختهاند. در کوچهی عین، رنگوبوی خدا و اهلبیت جاریست.
عین یک مجله ادبیآیینی است. زبانی روان و گویا دارد، از کلیشه و شعار فاصله میگیرد و با تمرکز بر تجربهزیسته و روایت شخصی و قصه، آیین را به جزئیات روزمره متصل میکند و به دنبال گفتن از حضور خدا در تصمیمها، ترسها، امیدها و در لحظهلحظهی زندگی آدمهاست؛ نه فقط در مسجد و سر سجاده. روش عین نمادین است و در هر شماره با انتخاب یک نماد و مفهوم آیینی، از موضوع و ایدهای محوری صحبت میکند.
«نه سوگ و نه حماسه را فدای آن یکی نمیکنیم.»
تاسوعای آن سال، قلب کوچکم هوای تعزیه داشت. پاسخ بهانهگیریهایم نمایشگاهی بود که توی شهرمان علم کرده بودند. با لپهای بادکرده و اخمهای توی هم چادر مادرم را گرفته بودم تا لالوی آدمهایی که کیپ تا کیپ ایستاده بودند گم نشوم. چشمهای لرزانم روی ماکت بزرگی که دست نداشت و خون از بازوهایش شره میکرد، […]
همان بارِ اولی که تیزی چاقوی میوهخوری بافت انگشت کودکانهام را تا عمق شکافت و خون از بین شکافش جوشید بیرون، این سؤال در ذهنم نقش بست که: «چرا قرمز؟!» قضیه مال خیلی وقت پیش است؛ از آن خاطرات محو و مبهم سالهای کودکی. یک تیتاپ کوچک را بین دو انگشت گرفته بودم و داشتم […]
صبح نهم اردیبهشت ۱۴۰۵؛ میلاد امام رضا علیه السلام صف چایخانهٔ امام حسن علیه السلام کیلومتری بود. آخرین نفری که میرفت توی صف، میدانست که دو ساعتی باید بایستد؛ ولی ما صاف رفتیم کنارِ خودِ چایخانه، دو تا سرفه کردیم، یکم برای خادمش دولا شدیم که یعنی خیلی مخلصیم و او هم گفت بفرمایید! من […]
رد این خون باید از زندگی این دو عروس جوان پاک میشد؛ اما چهطوری؟ کار هر روزشان بود، لخلخکنان خودشان را میکشاندند توی قبرستان و تا غروب مینشستند. یکی سر سنگ قبری خالی و دیگری سر قبری با جنازۀ تکهپاره. نقطۀ اشتراکشان شده بود حجلۀ سیاه شویشان و رخت عزای تنشان. نه که به میل […]
چگونه نگذاریم «کلیشه» متنمان را بکشد؟ تصور کنید در حال خواندن یک داستان هستید. بیش از یکسوم داستان را خواندهاید و در حساسترین بخش قرار دارید. همان قسمتی از ابتدا منتظرش بودهاید. سطر به سطر پیش میروید و بوووم! قهرمان داستان با قدرتهای خارقالعادهاش در اقناع دیگران، یکییکی مسائل را حل میکند. او از میدان […]
اولین بار، هفتساله بودم که روی شبکههای امامزاده خنداب ــ امامزادهای در اطراف قزوین که جد من است ــ متوجه گرههای پیوستهٔ پارچههای سبز شدم. از آن پارچههای سبزی که در بازارهای مشهد، قم و کربلا میفروشند دیدهاید؛ همانهایی که نوجوانهای تخسِ مشهدی میخواهند به آدم قالب کنند. مرموز بود. خرافه میگوید اگر زائر […]
