یک
میگویند یعقوب نبی (ع) در فراق یوسفش، آن قدر گریست که سوی چشمانش به کلی از بین رفت و رد اشک روی گونههایش سالخوردهاش، تبدیل به زخم شد. به روایت تاریخ، آخرین تصویری که او توانسته با چشمهایش به درستی ببیند، تصویر پیراهنی خونی یوسف (ع) بوده است. صحنهای که احتمالا همانجا برای اولین بار چشمانش سیاهی رفته و زمین خورده است. بعد دوباره چشم بازکرده، دوباره پیراهن را دیده و دوباره و سیاهی و سیاهی. و احتمالا هر بار که بعد از سیاهیها چشمش را بازمیکرده، پیراهن را مبهمتر و تارتر از قبل میدیده تا روزی که سیاهی همه جا را گرفته است. گویی دیگر نخواسته بعد از یوسف دنیا را تماشا کند.
چشمان یعقوب (ع) البته سالها بعد دوباره روشنی گرفت. وقتی که یوسف (ع) _که حالا عزیز مصر شده بود_ بالاخره خودش را به برادرانش معرفی کرد و به آنان گفت: «اذْهَبُوا بِقَمِیصِی هَذَا فَأَلْقُوهُ عَلَى وَجْهِ أَبِی یأْتِ بَصِیرًا» پیراهنم را ببرید و به روی سر پدرم بکشید تا چشمانش روشنی بگیرد.
من حدس میزنم یعقوب نبی (ع) از چند دقیقه قبل از رسیدن پیراهن یوسف به کنعان، اولین اشعههای نور را پشت پلکهایش حس کرده بود. از همان وقتی که باد، بوی پیراهن یوسف را با خود برداشته بود و به مشام او رسانده بود. از همان وقتی که صدای پای برادران یوسف را پشت در خانه شنیده بود. من حدس میزنم چشمان یعقوب (ع) دوباره روشن شد، چون دوباره میخواست دنیا را تماشا کند. میخواست خودش را هر چه زودتر به مصر برساند و با این چشمها محو تماشای یوسفش شود.
دو
شب پنجم محرم است. تتمه عزادارن یکی یکی از دانشگاه خارج میشوند. خسته نشستهام روی پلههای جلو مقبره و با موبایلم ور میروم. دکمه کنار صفحه را که فشار میدهم، نور میریزد داخل صفحه و تصویر قابی از باب القبله روی صفحه نقش میبندد. با حسرت ساعت را نگاه میکنم و باز دکمه را فشار میدهم تا سیاهی صفحه را پر کند.
کسی بلند صدا میزند: «روضه خدام داخل مسجد! آقا روضه شروع شد!» بیحال و بیرمق بلند میشوم و سلانه سلانه خودم را داخل مسجد میکشانم. خیلی حال روضه ندارم و این «حال نداشتن» آن هم در چنین شبی بدحالترم میکند. میروم پشت دکور، جایی که کسی را نبینم و کسی نبیندم، به دیوار تکیه میدهم و مینشینم.
مداح شروع میکند. اول روضه میخواند و بعد هم نوحه. بچهها سینه میزنند. من اما نای سینه زدن ندارم. دستم را آرام روی زانو میزنم و با خودم مشغولم که بویی آشنا گیرندههای حسی بینیام را تحریک میکند. ذهنم به سرعت بین خاطرههای قدیمی چرخ میزند که منشا بو را پیدا کند اما پیش از آن که بو را تشخیص دهد، چشمم تودهای قرمز رنگ را در سیاهی میبیند که از انتهای مجلس حرکت میکند و پیش میآید. جلوتر که میرسد، میفهمم حدسم درست است. مداح هم اعلام میکند که از کربلا پرچم آوردهاند.
گوش و چشم و بینی، همه حواسم مشغول توده قرمز رنگ خوشبو شده است. جلوتر که میرسد، ناخودآگاه دو زانو میشوم، دست دراز میکنم که لمسش کنم. ساتن است. نرم و لطیف. چشمهایم را میبندم. خاطرات کربلا پشت پلکهای بستهام اکران میشود. دوباره بازشان میکنم. تعداد پرچمها انگار بیشتر شده. جلسه پر از تودههای خوشبوی ساتن سبز و قرمز و مشکی است. مداح ساکت شده و مردی عرب با لهجهای نسبتا فصیح توضیح میدهد که هر پرچم متعلق به کدام عتبه مقدس است. مرد یکریز دعا میکند و صلوات میگیرد.
بعد به عربی میگوید یک پرچم دیگر هم دارم که برای خود گنبد اباعبدالله (ع) است. میگوید این را همهجا باز نمیکنم. اما چون از حال شما خوشم آمده، میخواهم اینجا بازش کنم. فقط باید قول بدهید چیزی، حتی در حد یک نخ ازش جدا نکنید. بیچاره میترسد بلایی که یک بار سر پیراهن اربابش آوردهاند، دوباره تکرار شود! صدای گریه بلند میشود. نمیدانم نشانه قبول کردن شرط است یا در ذهن بقیه هم دارد روضه پیراهن مرور میشود!
چند لحظه بعد، پرچم کاملا باز شده است. بچهها میروند زیر پرچم. آن قدر بزرگ هست که همهمان زیرش جا شویم. صدای گریه بلند است. مداح دوباره میخواند: «منو میبری حرم یا نه؟» بچهها زمزمه میکنند و من تند تند نفس میکشم. انگار میخواهم هوا را توی ریههایم ذخیره کنم. پرچم موهایم را نوازش میدهد. طوری که انگار کسی به او گفته باشد چنین کند. انگار کسی بهش گفته باشد: «اذْهَبُوا بِقَمِیصِی هَذَا فَأَلْقُوهُ عَلَى وَجْهِ» برو پیراهن. برو نوازش شو روی سر محبینِ من.
جان و دل را بوی وصل آن دل و جان کی رسد؟
وین شب تنهای تاریکی به پایان کی رسد؟
ای صبا، باز آمدن دورست یوسف را ز مصر
باز گو تا بوی پیراهن به کنعان کی رسد؟
حاصل عمر گرامی از جهان دیدار اوست
من به امیدم کنون، تا فرصت آن کی رسد؟[۱]
[1] اوحدی کرمانی
