امام‌رضای ما معمولی‌ها

نشریه عین شماره دهم – نور

گوشه ایوان مقصوره کز کرده بودم. هوای دلم صاف نبود. برعکس همیشه که اذن ورودم نیم‌ساعتی طول می‌کشید، به محض رسیدن سرم را انداخته بودم پایین و تا خود گوهرشاد آمده بودم. نه کتاب دعایی برداشته بودم و نه از آب‌خوری‌ها تبرکی خورده بودم. شاید حتی وضو هم نداشتم. برایم مهم نبود. شده بودم مثل اعراب جاهلی که از آداب زیارت هیچ نمی‌دانند. فقط بعد از ردشدن از گیت ورود، وقتی که برای اولین بار با گنبد طلایی توی تاریکی شب چشم‌تو‌چشم شده بودیم، برگشته بودم و از سر عصبانیت گفته بودم: «این همه می‌گی ما حواسمون بهتون هست، پس کو؟ من رو می‌بینی اصلاً؟» توپم حسابی پر بود؛ پرِ پر، و اولین شلیکش را همان دمِ در کرده بود. آمدنی، موقع حساب کردن کرایه چهل‌تومانی تاکسی، یک تراول پنجاهی دادم و از خیر بقیه‌اش گذشتم. نه اینکه چهارتا دهی نداشته باشم؛ داشتم. فقط می‌خواستم از عکس گنبد روی پنجاهی خلاص شوم.

هنوز برف گوشه و کنار صحن‌ها آب نشده بود. باد از رویشان رد می‌شد و برایش اهمیتی نداشت که چند دست لباس تن کرده‌ام. از کاپشن و بافتنی و پیراهن و زیرپیرهنی‌ام می‌گذشت و خودش را تا استخوان‌هایم می‌رساند. نمی‌دانم دما چند درجه زیر صفر بود، اما دلم نمی‌خواست بروم توی رواق‌ها. می‌دانستم که اگر راهرویی را اشتباه بپیچم و چشمم بیفتد به ضریح، کار تمام است. زیر آسمان دل‌وجرئتم بیشتر بود. ناسلامتی آمده بودم برای دعوا.

به گرمای کم‌رمق مقصوره پناه بردم. با چند قدم فاصله از بخاری گازی گوشه ایوان، رو به پنجره فولاد نشستم و زل زدم به کنگره‌های آهنی. عبوس و ترش‌رو سفره دلم را باز کردم. طلبکار بودم. مشکلات را یکی‌یکی ردیف می‌کردم و برایم مسجّل شده بود که امام‌رضا علیه السلام حرف‌هایم را نمی‌شنود. توی همین یکی‌دو هفته، بارها و بارها صدایش زده بودم؛ وقت و بی‌وقت التماسش کرده بودم، اما انگار نه انگار. من مانده بودم و کلی درِ بسته. فقط به ذهنم رسیده بود که خودم را برسانم مشهد و رودررو سنگ‌هایمان را از هم وا بکنیم.

مشغول گفتن از سنگ‌های ریز و درشت این روزها، حرف‌هایم به نیمه نرسیده بود که دیگر کاسه صبر فرشته شانه چپم لبریز شد. لب باز کرد و از دفتر اعمال، تک‌تک بی‌معرفتی‌های این چند وقته‌ام را به رخم کشید. راستی‌راستی مگر من چقدر هوای امام‌رضا علیه السلام را داشتم که حالا شاکی‌ام چرا او هوایم را نداشته؟

یخ شدم. سرم را انداختم پایین. همیشه اگر همه دنیا هم جلویم صف می‌کشیدند، باز هم دلم به چراغ اینجا روشن بود؛ اما حالا با ناامیدی و دل‌شکستگی، این چراغ هم به سوسو افتاده بود. آهی کشیدم و با حسرت آرزو کردم که ای‌کاش اصلاً نیامده بودم.

بعد از چند دقیقه زل زدن به کبوترهای روی صحن، خواستم بلند شوم و بروم که یاد یک نذر افتادم. چند هفته پیش که گفتند امیرخانی سقوط کرده و گفته بودند حالش خوب نیست، نیت کرده بودم همین که پایم رسید مشهد، بروم پیش امام‌رضا علیه السلام و پیش ضریح روایتش را بخوانم. گیرم که من بد کرده‌ام، امیرخانی که دیگر حسابش پاک بود. با آقاسید گل‌پا دلمان را جلا داده بود و پای ما جنگ‌ندیده‌ها را با «ارمیا» به صفا و پاکی دهه شصت کشانده بود.

کتاب «قرار با خورشید» را از طاقچه پیدا کردم؛ بیست روایت از مواجهه با امام‌رضا علیه السلام که اولی‌اش مال او بود. دست‌ودلم به خواندن نمی‌رفت. اگر از دینش به امام‌رضا علیه السلام و کرامت‌های دیده و شنیده نوشته است که فقط مرا بیشتر می‌سوزاند.

از خواندنش حسابی جا خوردم. مگر می‌شود که برای غبارروبی، درهای ضریح را برای آدم باز کنند و چسبیده به قبر آقا، به‌جای این‌که در لحظه‌به‌لحظه‌اش دلت را پر بدهی و حاجت‌هایت را تندتند از ذهنت بگذرانی، به این فکر کنی که چرا زیارت به دلت نمی‌چسبد؟ مدام نگاهت به این‌ور و آن‌ور باشد و تهش حسرت آن پیرمرد روستایی را بخوری که بقچه‌اش را انداخته ته وانت و از ولایتشان به امید این‌که از لای فشار جمعیت، انگشتر فیروزه دستش را به ضریح برساند، خودش را رسانده مشهد. یعنی می‌شود امیرخانی بود و گاهی زیارت باب دلت نباشد؟

رفتم سراغ روایت بعدی. این یکی دیگر باید فرق کند. دیگر وقت شنیدن از معجزه‌های امام‌رضاست. دیگر همه که امیرخانی نمی‌شوند. با این همه، صدرحمت به قبلی! داستان برمی‌گشت به یک قهر درست‌وحسابی، از آن تا روز قیامتی‌ها. از روزی که خانمی بچه‌به‌دست رو به گنبد شفاعت خواسته بود و دخترش همان‌جا، در همان لحظه، توی آغوشش تشنج می‌کند و از حال می‌رود. از زیارتی که موقع رفتن، به‌جای «لا تجعل آخر العهد من زیارتی»، خواسته بود که دیگر برود و هیچ‌وقت طلبیده نشود. حالا چند ماه بعد، روی تخت بیمارستان، مستأصل و شرمنده نذر می‌کند که اگر فرزندش سالم به دنیا بیاید، اسمش را بگذارد «رضا».

اواخر روایت سوم دیگر طاقتم طاق شد. داستان مسافری در مشهد که قول داده بود هرچه شد پایش را توی حرم نگذارد. همین هم شد. تا باب‌الرضا، از سر اجبار هم‌سفرانش، رفته بود و روی همان نیمکت دمِ در نشسته بود. با این همه، دست آخر آقا دست خالی برش نگردانده بود. حاجتش را قبل از رفتن، با تماسی از یک رفیق قدیمی داده بود.

بند هودی‌ام را تا ته کشیدم و زانوهایم را بغل کردم. انگار ما آدم‌ها قصه‌مان مثل هم است. دکتر و مهندس و نویسنده‌اش هم فرقی ندارد. می‌زنیم و می‌شکنیم و باز هم آقا می‌آید سراغمان. از خودم خجالت کشیدم. مثلاً من هم قهر کرده‌ام؟ با کی؟ امام‌رضا؟ یعنی به این زودی آن همه روزهایی را که به مو رسیدند و پاره نشدند، یادم رفته بود؟

با شرمندگی بلند شدم و از حوض وسط صحن وضویی تازه کردم. بغضم گرفته بود. روبه‌روی پنجره‌فولاد اذن گرفتم و موقع بوسیدن درِ طلایی آستان، یاد بابا افتادم که هر موقع می‌آمدیم مشهد، زیر لب می‌خواند: «علی‌موسی‌رضا، ای شاه مردان، دل ناشاد ما را شاد گردان.» دل من هم آن روزها بد تاریک و ناشاد بود.

قرار برگشتنمان ساعت ده، جلوی درِ طبرسی بود. یک‌ساعتی زیارتی کردم و کفش‌هایم را از کفشداری گرفتم. توی صحن آزادی، مشغول پوشیدن کفش‌هایم، توجهم به یکی از خدام جلب شد که در چند قدمی‌ام کاغذی از جیبش درآورد و به یکی از زائران داد. پیرمردی بود شصت‌ساله، با پالتوی بلند خادمی و چوب‌پرِ سبز به دست. لبخندی زدم و جلو رفتم. با این‌که راه طبرسی را بلد بودم و پنج دقیقه‌ای بیشتر تا ده نمانده بود، به دلم افتاد که به این بهانه چند کلمه‌ای با او حرف بزنم. با روی خوش، چوب‌پرش را به سمت درِ روبه‌رویمان نشان داد و گفت: «همین رو مستقیم برو.» وقتی پیرمرد دید هنوز ایستاده‌ام و انگار چیزی می‌خواهم بگویم که رویم نمی‌شود، دست توی جیبش برد و گفت: «پسرم، این ژتون صبحانه حضرتیه؛ برای فردا صبح.» با خجالت تشکر کردم و گفتم که امشب بلیت برگشت داریم و کم‌توفیق هستم. خودم هم نمی‌دانستم چه می‌خواهم. فقط از جیب کاپشنم شکلاتی درآوردم و با خنده گفتم: «حاج‌آقا، این همه شما به زائرها لطف دارید، این بار هم این شکلات از سمت ما تقدیم به شما.» لبخندی زد و التماس دعایی گفت.

چند قدمی از هم دور نشده بودیم که نرمی چوب‌پر را روی شانه‌ام حس کردم.

– پسرم، گفتی از کجا تشریف آوردی؟

– کرمان، حاج‌آقا.

– ازدواج هم کردی؟

از جوابم توی فکر رفت و بعد از چند لحظه مکث، خواست که دستم را جلو بیاورم. انگشت‌هایم را برانداز کرد و بعد از کمی گشتن توی جیب‌هایش، عقیق قرمزرنگی را درآورد. جوری که انگار با نوه‌اش صحبت کند، با مهربانی گفت: «خو، همشهری هم که هستیم. نگاه کن، این انگشتر رو می‌دم بهت؛ سعی کن نمازات رو اول وقت بخونی. فهمیدی چی گفتم؟ همه‌چی درست می‌شه. ان‌شاءالله به‌زودی زود ازدواج می‌کنی، مشکلاتت هم حل می‌شه.»

یعنی حرف‌هایم را شنیده بود؟ توی آن سرما که کسی آن دوروبر نبود. چشم‌هایم پر از اشک شد. فقط توانستم بگویم: «می‌تونم بغلتون کنم؟» و بی‌آن‌که منتظر جواب بمانم، بوسه‌ای روی شانه‌اش زدم. بی‌خداحافظی سرم را پایین انداختم و تا طبرسی اشک ریختم. انگار یک سیل، همه دل‌شوره‌ها را برده بود.

برای مطالعه سایر روایت‌ها و مصاحبه‌های نشریه عین به نسخه چاپی یا الکترونیکی نشریه (طاقچه بی‌نهایت) مراجعه کنید

نشریه عین

۱ دیدگاه در “امام‌رضای ما معمولی‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

سبد خرید
ورود

هنوز حساب کاربری ندارید؟

ایجاد حساب کاربری