همه را آخوند میگفتیم. هر که یک پارچه سفید یا سیاه دور کلهاش بود و یک عبا و قبا برش. آخوند مسجد محلهمان نزدیکترین تجربهام از دیدن این موجودات بود. همو کچلو، همو عینکیو« همو آخوندو. ادبیات ما در کودکی این بود. نه که بیاحترامی بکنیم، نه. توی این فازها نبودیم.
آنقدر شوت بودم که وقتی در دوران راهنمایی حوالی سال ۷۹ کنفرانس برلین برگزار شد و عدهای گستاخانه تویش مرگ بر مقامات جمهوری اسلامی سر دادند، صبحش برگشتم و توی مدرسه تعریف کردم. آمدم با هیجان بگویم: «وای خانم میگفتن مرگ بر…» که خانم پرورشی دستش را جلوی دهانم گرفت. این اولین مواجههام با حرمت این مقامات بود. بعدترها موقع دبیرستان با کانون رهپویان وصال بُر خوردم و در دایره واژگانم حاجآقا جای خود را به آخوند داد. پایم که به دانشگاه رسید، جذب بسیج شدم. به عشق فعالیت و دورهمی با دوستان. روزی قرار بود یک جلسه در دانشگاه برگزار کنم. به خودم آمدم دیدم دارم میگویم: «مقام معظم رهبری میفرمان که…»
همزیستی با رفقا من را هم رشد داده بود. دیگر روزی که رهبر عزیزمان به شیراز آمد مثل دوران کودکی نبود که بنشینم از توی تلویزیون نگاه کنم چقدر جمعیت در راهپیمایی ۲۲ بهمن شرکت کرده و از دور ذوق کنم. بلکه جزء اولین نفرها صبح آفتابنزده خود را به سخنرانی رساندم. تیر خلاص و ثبتنامم در سیاهلشکریان عاشق رهبر وقتی رقم خورد که اسممان برای دیدار رهبری درآمد. بعدازظهر با یک اتوبوس از شیراز حرکت کردیم و صبح رسیدیم تهران. دیدار به مناسبت روز دانشآموز بود که ما در قالب کاروان دانشجویان جهادی به آنجا رفته بودیم. تفتیش سهمرحلهای، سرود دستهجمعی که قبل ورود توی صفها از روی کاغذ تمرین میکردیم و مزه شیرینی گلمحمدی و شربت پرتقال قبل ورود از ذهنم پاک نمیشود.
وارد شدیم و پا روی زیلوهای آبی گذاشتیم. داشتیم سرود دستهجمعی میخواندیم که ولوله افتاد بین جمعیت. خانمهای ردیف جلو ایستاده و دید ما را گرفته بودند. مثل موج دریا، ردیفها یکییکی بلند میشدند. دختر کناردستی من گفت: «آقا. آقا. وارد شد.» گفته بودند وقتی آقا میآید انگار نور در فضا میپیچد. دنبال دیدن آن نور من هم ایستادم. چند ردیف فاصله داشتم. آقا از درب کوچک کناری وارد شدند و برای ما دست تکان دادند. در گندمزار جمعیت باد وزیده بود. بیاختیار عقب و جلو میرفتیم.
چیزی در قلبم تکان خورد و از چشمم جاری شد. یک قطره آب زلال بود یا بارقه نور نمیدانم. چیزی بر قلبم فرود آمد. حالا من هم مثل دختر کناری گردن میکشیدم و به دنبال بهترین زاویه برای دریافت آن حس ناشناخته بودم. برایم مهم شد که چشمم هم بهرهای داشته باشد.
حالا چند سالی است بیاناتخوانی جزء روتین زندگیام شده. دوستانی که با آنها بیانات امام در ۱۵ خرداد را میخواندیم جمعی از نویسندگان گروه کشوری مادرانه بودند. هر سال در ماه رمضان دورهمی و افطاری دارند. امسال هم داشتند. ما هم به بهانه تجدید دیدار با دوستان به تهران و این دورهمی رفتیم. محل افطار نزدیک به مصلی بود. خبردار شدیم همزمان با برگزاری نمایشگاه بینالمللی قرآن در یکی از غرفههایش برای شهید شهرمان معصومه کرباسی تولد گرفتهاند. عِرق شیرازیگریمان گل کرد و دلمان نیامد تولد شهید شهرمان خلوت بماند. رفتیم تا رسیدیم به مصلی. اسم مصلی را قبلاً فقط شنیده بودم. آمیخته با بوی نمایشگاهها و عید فطر و نمازهای معروف پشت سر آقا.
پلهها را که بالا میرفتیم. همسرم گفت این همان پلههایی است که رویش جانماز پهن میکنند و کیپ تا کیپ برای نماز عید مینشینند. پا گذاشته بودم به مکانی که حدود ۳۰ سال از پشت تلویزیون دیده بودم و حالا انگار دیوارهای مجازی شکسته بود. بُعد سوم برایم باز شده بود. با تصور اینکه این همانجایی است که رهبرم نماز میخواند عمیقتر نفس میکشیدم. به غرفه رسیدیم. پرچم شاهچراغ را با عزت و احترام توی یک جعبه سرمهای آوردند و مراسم شروع شد. همزمان با تولد شهید کرباسی تولد شهید حاجیزاده هم بود. هر دو ۹ اسفند. آنها به پیشواز رفته بودند. پنجشنبه ۷ اسفند مراسم را گرفته بودند. کیک بزرگی به اندازه یک پشتی هم گذاشته بودند روی میز. به تقسیمکردن کیک نرسیدیم. باید برمیگشتیم. شب راهی شیراز شدیم. شبها میزنیم به جاده که کمتر آفتاب بخوریم. حوالی ساعت ۹ صبح شنبه ۹ اسفند بود که در آزادراه شیراز ساعات پایانی سفر را میگذرانیم. آفتاب دیگر پیدا شده بود و داشت جِنگ میشد. عینک و نقاب و ضدآفتاب و همه لایههای دفاعی را رو کردم. اما آفتاب زورش بیشتر بود. یکدفعه ابری سیاه توی آسمان آمد. همسرم گفت: «خدا هواتو داشت.» ولی دلم از آمدن این ابر سیاه یکجوری شد. بچه که بودیم مادرم میگفت هر وقت ابر تیرهای در آسمان میآید یک سید خدا بیگناه کشته شده.
حوالی ساعت ده و نیم بود که نشان را از روی صفحه گوشی کنار زدم. میخواستم حواشی بعد از افطاری تهران را ببینم. تعداد بالای پیام در گروه دوستان، شصتم را خبردار کرد که طوری شده. یکی از دوستانم گزارش میدانی میداد. بیت رو زدن. سه بار زدن و بهسرعت همه خبرها در کانالها شد همین. جنگ شروع شد. هنوز دقایقی از این خبر نگذشته بود که توی جاده هم ولوله افتاد. پمپبنزین پر شده بود از قطار ماشینها. برنگردد آن شبی که صدای هلهله و کل و بوقبوق اتوبوس توی خیابان آمد. برنگردد آن سحری که رشتههای نازک امیدمان را با پخش قطعی خبر در تلویزیون پاره کرد.
رویم سیاه، خبر نداشتم که ابر سیاه یکدفعه توی جاده میخواسته بگوید آن سید بیگناه رهبرم بوده. روز تولد سردار حاجیزاده را اینگونه سیاه کردند. از آن سحر حالا چهل روز میگذرد و این جملههای کلیشهای تکراری که چهل روز است یتیم شدیم، همه فرزند شهید شدیم، که شبها توی خیابان زندگی میکنیم، که هنوز یک دل سیر عزاداری نکردیم هنوز از زبانمان نیفتاده.
در این روزهای پس از شهادت رهبر عزیزم، حسرت روزهایی را میخورم که کاش خودم را به آبوآتش میزدم و دیدارهای بیشتری شرکت میکردم. اما هر وقت دلم برای آقا و دیدارهایش تنگ میشود، طنین صدایش توی سرم میپیچد: «وَلَا تَهِنُوا وَلَا تَحْزَنُوا وَأَنْتُمُ الْأَعْلَوْنَ إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنِین. ناراحت نباشید! این چیزهایی که شما میبینید اتفاقات عادی یک مسیر رو به قلهست…»
